تبليغاتX
میلاد بلخی

 

عباسقلیخان ، گهده گاه روشنفکران

                                     قسمت پنجم

 

با تاسف باید اشاره کرد که ما اطلاعی از ورود اولین طلبه افغانستانی و چگونگی آن به این

مدرسه نداریم که دلیل اصلی آن نبودن نظم و انضباط اداری در مدارس و عدم تشکیل پرونده

ورودی برای طلاب و عدم حفظ آن در صورت تشکیل پرونده می باشد . آن چه که از سابقه

 این مدرسه به دست می آید این که از زمان ساخت این مدرسه در حدود سه صد سال پیش

تا امروز ، مقر اصلی تقریبا تمامی طلاب کشورمان این مدرسه بوده است و با اطمینان می

 توان ادعا کرد که کمتر طلبه ای افغانستانی است که به ایران آمده باشد ، اما مدتی و لو

اندک در مدرسه عباسقلی خان سکونت نکرده باشد . اگر قرار باشد برخی از طلاب مشهور

 دوره های گذشته این مدرسه را به یاد آوریم ، مجبوریم از افراد زیر نام ببریم :

1- یکی از مشهور ترین افرادی که در این مدرسه اقامت داشته و بعد ها در سرزمین

 ما بسیار اثر گذار بوده ، علامه سید اسماعیل بلخی است که از وی به عنوان روشنفکر ،

خطیب ، رهبر نهضت اسلامی در افغانستان ، احیاگر وحدت شیعه و سنی و احیاء کننده هویت

مردم محروم کشور و . . . نام برده می شود . حتی به گفته سید هادی خسرو شاهی وی

 به دنبال تشکیل حکومت بوده و صاحب حزب و تشکیلاتی به نام « ارشاد » و . . . گرچه

ثابت شدن این دو مورد با تردید های بسیاری مواجه است ، اما در چند چیز تردیدی وجود

ندارد : 1- این که بلخی روشنفکر و نواندیش بوده است . 2- به منافع ملی و جمعی

مردم افغانستان می اندیشیده است و نه فقط منافع قشر ، نژاد ، مذهب و . . . خاص .

3-  درد و رنج و بدبختی و فقر مردم را با تمام وجود حس می کرده است . 4- دارای افکار

بلند و اندیشه مترقی بوده است . 5- لا اقل چندین سال ساکن حجره های نمور مدرسه

عباسقلی خان بوده است .

2- دومین شخصیتی که این مدرسه افتخار پذیرش و سکونت او را با خود به یادگار دارد ،

 مرحوم علامه مدرس افغانی ( ره ) است . مدرس که استاد بی بدیل ادبیات عرب به شمار

می رفت ، مدتی در این مدرسه ساکن بوده و سپس عازم حوزه علمیه نجف گشته و

 سپس مدتها در قم به تدریس و تحقیق اشتغال داشت که برخی از آثار و نوار های

 درسی ایشان موجود و مورد استفاده طلاب می باشد .

3- آیت ا . . . شیخ محمد فیاض نیز از شخصیت های است که از طلاب این مدرسه به

 حساب می آید . وی نویسنده تقریرات درس خارج اصول آیت ا . . . العظمی خویی به نام

 « المحاضرات فی اصول الفقه »  بوده و از شاگردان بسیار نزدیک به ایشان به حساب

می آمده است . آیت ا . . . فیاض امروزه از مراجع مسلم شیعه در نجف اشرف و دارای

رساله عملیه و مورد رجوع عام و خاص می باشند . همچنین ایشان در کنار دیگر مراجع

 شیعه در عراق برای حفظ صلح و ثبات و ایجاد وحدت و اخوت اسلامی در بین مردم نقش

فعالی دارند.

4- از دیگر اشخاص بسیار معروف ساکن در این مدرسه آیت ا . . . سید سرور واعظ بهسودی

 می باشد که ایشان نیز از شاگردان بسیار مشهور آیت ا . . . العظمی خویی بوده و نویسنده

تقریرات درس خارج اصول ایشان به نام « مصباح الاصول » می باشند . آیت ا . . . واعظ بعد

 از کوتای هفت ثور توسط عمال رژیم در کابل دستگیر و برای همیشه مفقود الاثر گردید .

مدرسه محمدیه در تپه سلام کابل یادگار آن عالم بزرگ می باشد . ( و ای کاش امروزه

که کمونیست های قدیم پاسخگوی این حوادث نمی باشند ، حد اقل برادران مجاهد (!) آنان

جور اتحاد ذلیلانه را کشیده و حقیقت ماجرا را افشا نمایند! )

5- از اشخاص مشهور و قدیمی دیگری که ساکن این مدرسه و از طلاب آن به حساب می

 آید مرحوم شهید عبدالعلی مزاری دبیرکل سابق حزب وحدت قدیم می باشد . شهید مزاری

 از افراد پرشور و پر حرارتی بوده که در انقلاب ایران نیز فعالیت های را به انجام رسانده و

 بعد از تحولات جدید در ایران و افغانستان سازمان نصر را که یک گروه بسیار منضبط

، سازمان یافته و روشنفکر به شمار می رفت ، با همکاری جمعی از دوستانش به وجود آورده

و بعد از تشکیل حزب وحدت رهبری آن حزب جدید را به دست گرفت . شهید مزاری فردی

 بود ساده ، صادق ، بی تکلف ، بی آلایش ، فعال و . . . از مهمترین ویژگیهای او می توان

به عدم توجه به مادیات و جمع آوری پول و پر کردن جیب خود و پس انداز کردن در بانک های

خارجی ، نداشتن همسران متعدد ، عدم ورود به بازار های تجاری و . . . اشاره کرد ،

 یعنی دقیقا همان چیزهای که برای بقیه حضرات رهبران احزاب جهادی (کثرالله امثالهم !)

 از نان شب واجب تر می باشد . اوج اقتدار و محبوبیت آن شهید در بحبوحه جنگهای ویرانگر

 داخلی بروز کرد ولی متاسفانه این اقتدار با سروسامان گرفتن طالبان توسط پاکستان

و نفوذ آنان به کابل و شهادت وی به افول گرایید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 7:22  توسط بلخی  | 

 

اگر مهاجرین برگردند . . .

 

این روز ها بازهم برای چندمین بار مسئله بازگشت مهاجرین ، بحث روز شده است و صف های طویل جوانان افغانستان در جلوی کنسولگری کشورمان نشانه یک شور و حرکت تازه ای است  که می تواند مثبت یا منفی تلقی شود . گرچه در سایت ها و وبلاک های زیادی آثار مخالفت با بازگشت مهاجرین از ایران به چشم می آید ، اما من شخصا معتقد هستم که عمده مخالفان و موافقان ، نه بر اساس تحلیل و بررسی کارشناسی شده که بر اساس احساسات و . . . به این مسئله نگریسته و از این باب هم به مخالفت و یا موافقت با بازگشت مهاجرین می پردازند . گرچه من هم در این مورد نظریات خاصی دارم اما در این مرحله علاقه ای به ابراز مخالفت و یا موافقت با تحولات فعلی نداشته و ترجیح می دهم که نظریات خود را در شرایط مناسب عرضه نمایم تا به دور از هیاهوی رسانه ای و حب و بغض های احساسی مورد ارزیابی قرار گرفته و تجزیه و تحلیل شود .

در این مرحله فقط دوست دارم سوالی را که مدت ها است ذهنم را اشغال کرده است مطرح کرده و نظر شما را در مورد آن بدانم و آن این که اگر روزی فرارسد که همه مهاجرین افغانستانی از ایران به سرزمین و کشور خود برگردند به صورتی یک نفر مهاجر هم در این کشور باقی نماند ، چه خواهد شد ؟!

گرچه ممکن است این تصور محال به نظر برسد ولی اگر بر فرض محال ( که به گفته علماء فرض محال ، محال نیست ) چنین اتفاقی رخ بدهد احتمال دارد که چه تحولاتی به وجود آید و خصوصا در افغانستان ممکن است شاهد چه حوادث ، اتفاقات ، تحولات و . . . باشیم ؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 3:5  توسط بلخی  | 

 

مصلوب!

 

سرم را به صندلی اتوبوس فشار می دهم جویباری وارد مغزم می شود . کله ام لق و لق صدا  می کند . دوست دارم اتوبوس حرکت کند ، از نشستن در صندلی حالم به هم می خورد . دوست دارم بالا آورده و آنچه را که در گذشته خورده و نخورده ام به یکباره بیرون بریزم ولی خودم را نگهداشته و در خود می پیچم . سرم را که از روی صندلی بر می دارم ، چشمم به چشمش می غلطد . تمام بدنم به یکباره زیرورو می شود و مور مور می کند . می رود چند ردیف پیشتر کنار شیشه می نشیند. دلم می خواهد از جایم برخاسته و به داخل نزدیک ترین صندلی به او فرو روم اما قدرت حرکت ندارم ، گویا مصلوب شده ام . دزدکی نگاهش می کنم ، وقتی با بغل دستی اش گپ می زند نیم رخش را می بینم که مثل یک نقاشی خود نمایی می کند . نمی دانم چگونه می شود که از لابلای صندلی نگاهمان تلاقی می کند ، تنم می لرزد ، بدنم بی حس می شود ، قلبم هری می ریزد . سرم را به سمت شیشه اتوبوس بر می گردانم و خودم را بی خیال نشان می دهم و بعد دوباره دزدکی به صندلی اش خیره می شوم .

احساس می کنم که جویی از خون از سرم جاری شده و صورتم را می پوشاند . صورتم داغ شده و خله خله می زند . پرش های صورتم را به خوبی لمس می کنم . پاهایم مرتب تکان می خورد و دستانم لحضه ای آرام و قرار ندارد . ناخن هایم درون یگدیگر فرو برده و آنها را درهم می پیچم . صدای شکستن شان موجب می شود که بازهم بیشتر صورتش را ببینم و بازهم بلرزم . لبخند کمرنگ اش را می بینم و لبهایی که به آرامی گزیده می شود .

به خود که می آیم اتوبوس حرکت کرده است و او چشم های بادامی اش را به من دوخته است و دو را دور مراقبم است . چشم های خماری اش می چرخد و دوباره نگاهم می کند . نمی چرخم ، اما وقتی موهای آشفته اش صورتم را نوازش می کند ، از شوق بی هوش می شوم . . . .

با تکان های شدید ، به خود می آیم ، سربازی که کنار صندلی ام ایستاده است ، چیزی نمی گوید ، اما دارد نگاهم می کند ، گویا می خواهد چیزی بپرسد اما مردد است . حال ندارم که سر به سرش بگذارم . نامه ام را در آورده و به دستش می دهم . نامه را بازکرده و به آن نگاهی می اندازد و بعد سر تا پایم را بر انداز می کند و نامه را به دستم می دهد و با تردید می گوید « افغانی هستی ؟ » فقط سرم را تکان می دهم . سرباز می رود و او به بغل دستی اش نگاه می کند و لبخند می زند . بازهم نیمرخ اش را می بینم و احساس می کنم که به من لبخندزده است .

لبهای غنچه مانندش که مثل برگ های گل « صد برگ » باز می شود ، مزه شهد شرین عسل را به کامم می ریزد . دوست دارم او را جرعه جرعه نوشیده و هر جرعه اش را یک عمر در زیر زبانم نگهدارم و تا آخر عمر از بوی دل انگیزش سر مست باشم . صورتش را بر می گرداند و لبخند تلخی بر روی لبانش جاری می شود . کسی به او تنه می زند . اتوبوس توقف کرده است تا شاید کسی سوار یا پیاده شود . بلند می شود و با همراهانش به سوی در اتوبوس می رود . مثل اینکه در صد درجه سانتیگراد یخ زده باشم ، مات و مبهوت فقط نگاهش می کنم و نگاهم می کند و شاید آخرین نگاه و آهسته آهسته دور می شود . تکان های اتوبوس مرا به خود می آورد . به پشت سرم نگاه می کنم تا ردی از او بیابم . . . اما مثل این که از خواب بیدار شده باشم ، چیزی نمی بینم . . . .

                                                                                         زمستان ۱۳۸۵
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:45  توسط بلخی  | 

شعر های برای شما !

فقط و فقط خدای نخواسته برای این که نگویید که داستان نویسان با شعر دشمنی دارند و سایه شعر را با تیر می زنند و . . . چند شعر خوشکل و قشنگ برایتان گذاشته و اگر اهل عشق و صفا و . . . باشید می توانید استفاده های بسیار مفیدی از آنها داشته باشید . البته فردا نگویید که از بی مطلبی کار داستان نویسان به کجا ها که نکشیده است . یا هو .

 

زن دوم

می دانم که من نخستین زن در زندگی تو هستم

ولی شیطانی که که هر روز صبح با ما قهوه می نوشد

همواره مرا قلقلک می دهد از تو بپرسم . .

« آن زن دوم کیست ؟؟ . . »

 

عشق

هنگامی که زن در حالت عشق باشد

رنگ خونش . . .

بنفشه ای می شود . .

 

میهن

در میان بازوان تو

تبعیدگاه . . .

به میهن تبدیل می شود . .

 

جنسیت و تختخواب

تو اولین روشنفکری هستی که شناختم

مردی که جنسیت را یک موضوع ملی نمی شناسد

و از تختخواب

منبری برای ایراد خطبه سود نمی جوید . .

 

                                                شعر هایی از سعاد الصباح شاعر کویتی ترجمه فرامرزی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 7:59  توسط بلخی  | 

 

عباسقلی خان ، گهده گاه روشنفکران

                                                                

                                                            قسمت چهارم

 

5- این مدرسه از طرفی محل تبلیغات احزاب شیعه افغانستان ، عضو گیری ، جبهه گیری ، پخش اعلامیه و اطلاعیه ، پخش نشریات حزبی ، جنگ و جدل با رقیبان ، بحث های سیاسی موجود در عرصه تازه ترین تحولات داخل کشور ، تبادل اخبار رادیوها ، اخبار محلی ، دستیابی به وضعیت اجتماعی محلات و قریه جات کشور ، ارسال نامه به اقوام در داخل یا در یافت نامه از داخل ، برقراری تماس تلفنی (به علت محدویت تلفن و عدم دسترسی طلاب به آن در منازل خود) با دوستان ، اقوام و . . . ، فرستادن پول به داخل ، دیدن اقوام و . . . به کار می رفت .

6- از اواسط دهه 60 و تا اوایل دهه 70 ، این مدرسه یک دوره پرتنش ، جنجال بر انگیز ، پر شتاب و بحران ساز را پشت سر گذاشت . زیرا از طرفی اواسط دهه 60 زمان اوج فعالیت های احزاب محسوب می شد و از طرفی اواخر این دهه  مصادف با تشکیل حزب وحدت بود و اوایل دهه 70مصادف با سقوط حاکمیت داکتر نجیب ، سپس حاکمیت مصیبت بار مجاهدین و آغاز جنگهای وحشیانه داخلی و در ادامه این تحولات ظهور طالبان قرون وسطایی .

7- این مدرسه در تابستان ، هم به علت تعطیلی در سها و هم  به علت داشتن مهمانخانه و پذیرش طلاب مسافر از مناطق مختلف تبدیل به عرصه بحث ها ، جدل ها ، مشاجرات ، مناظرات ، جنگها، دعوا ها و . . . گشته و مرتب بر طول و عرض گهده های آن افزوده می شد .

8- از نظر رفاهی این  مدرسه دارای هیچگونه امکاناتی نبود . تنها امکانات آن مدرسه عبارت

 بود از :  یک حجره مشترک و به ندرت تک نفری ، یک عدد چراغ خوراک پزی که بعدا تبدیل به بخاری نفتی گردید ، یک تکه موکت ، سهمیه رایگان نفت ، استفاده رایگان از آب و برق و تلفن یک طرفه و برخی از چیزهای که گاهی از بیرون به مدرسه هدیه می شد . در آن زمان آب گرم ، سرویس های مرتب و بهداشتی ، حمام ، گاز و . . . از وسایلی بود که فوق تصور افراد ساکن در مدرسه محسوب می شد (گرچه فعلا همه آنها و حتی یک وعده چاشت (نهار) گرم ، تحقق پیدا کرده است)  اما به هر صورت آن امکانات محدود در آن زمان برای نوجوان یا جوانک افغانی که به قصد درس و بحث و عالم شدن ، از یک قریه و یا حتی یکی از شهرهای بزرگ افغانستان وارد آن مدرسه می شد ، دنیایی از نعمت و سعادت بود .                  

                                                                                                   ادامه دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:23  توسط بلخی  | 

 

« موج در گرداب »

 

نگاهی به آثار داستانی نویسنده پر تلاش معصومه کامیاب

                                                       قسمت سوم و آخر

 

موضوعات داستانی

موضوع داستان های معصومه نشاندهنده دلمشغولی های خاص نویسنده است . مشکلات اجتماعی ، عشق ، ازدواج ، حسادت ، وضعیت جامعه مهاجر ، نا امنی در افغانستان ، فقر و . . . از این موارد می تواند باشد . اما نویسنده نتوانسته به خوبی از عهده پرداختن به این مسایل بر آید و گرچه دور نمایی هرچند نیمه تاریک را در معرض دید خواننده قرار می دهد .

 

طرح های داستانی

مهمترین ترین عامل موفقیت یک داستان ، نحوه پرداختن طرح داستان می باشد . در حالی که در این داستان ها ما شاهد یک طرح منسجم و پخته نمی باشیم .  شاید بهترین طرح متعلق به داستان کابوس و سپس نیلوفر باشد ولی در نیلوفر دخالت آشکار نویسنده به آن ضربه می زند . طرح داستان باید کشش لازم را داشته و با بقیه عناصر هماهنگ باشد که متاسفانه در بیشتر این آثار شاهد این مسئله نیستیم . طرح باید خالی از حشو و زوائد باشد و ما را به راحتی به سمت جریان داستان بکشاند . طرح باید یک دست باشد و . . . .

 

زاویه دید

زاویه دید در واقع نحوه بازگو کردن و روایت داستان است و نویسنده در این آثار از آن به گونه ای استفاده کرده که داستان ها با فراز و نشیب های زیادی مواجه می شود . در نیلوفر ، کابوس ، کفش ورزشی و . . . شاید زاویه اول شخص داستان ها را از حس و حال بسیار لطیفی برخوردار نماید . و کمکی به روایت و به ثمر نشستن داستان باشد . در کل داستان های احساسی و عشقی نیاز مبرم به این نوع روایت دارد و در داستان های دیگر از روایت های دیگر هم می توان بهره برد . نکته دیگر استفاده عجیب نویسنده از زاویه دید منسوخ شده دانای کل در بیشتر آثارش می باشد که بسیار عجیب و البته ناجالب است .

 

نثر داستانی

نثر تمامی آثار نویسنده کمی تا مقدارکی ضعیف و نا پخته است . البته از حق نباید گذشت که نثر کابوس و نیلوفر تا حدودی این ضعف را جبران می کند . نویسنده باید با تمرین زیاد ، خاطره نویسی ، خواندن داستان و رمان و نوشتن و نوشتن و نوشتن ، باید بر این مشکل غلبه نماید و این کار از نویسنده ی پر تلاشی همچون کامیاب به راحتی بر می آید .

 

توصیف داستانی

 نویسنده در بیشتر موارد از توصیف مستقیم ( یعنی بیان مستقیم ) استفاده کرده و این عیب بزرگی برای یک داستان نویس به شمار می رود . توصیف غیر مستقیم یعنی نشان دادن و به تصویر کشیدن حالات ، روحیات و . . . خوبی این نوع پرداخت در به چشم نیامدن خیلی از مسایل است . در این قسمت لازم است که نویسنده فیلم های سینمایی را با دقت هنری مشاهده نماید .

صحنه آرایی

 در مورد آراستن صحنه ها نیز گفته قبلی صادق است . اگر صحنه ظریف و هنرمندانه چیده شود ، خواننده وارد فضای سرشار از خلاقیت خواهد شد .

 

گفت و گو

گفت و گو یکی از عناصر کاربردی و بسیار مهم در داستان می باشد و یکی از بهترین روشهای توصیف غیر مستقیم ، صحنه آرایی ، وارد کردن خواننده به عمق داستان ، معرفی شخصیت و . . . استفاده از همین عنصر حیاتی می باشد . یعنی دقیقا همان چیزی که نویسنده جوان ما از آن به کلی غفلت کرده است .

 

شخصیت پردازی

شخصیت ها در این داستان ها مستقیم وارد و خارج می شوند و کلی به ذوق می زنند . گفت و گو و توصیف غیر مستقیم بهترین روش برای معرفی یک شخصیت داستانی است . متاسفانه در داستان های کامیاب ما با مشکلات بسیاری در معرفی شخصیت ، گفت و گو

و . . . مواجه می شویم و این را به حساب جوانی و تازه کار بودن او گذاشته و از اطاله کلام دوری می کنیم . تا وقت و فرصت دیگر .

 

دخالت نویسنده

نویسنده در داستان دخالت ها و موضع گیری های زیادی دارد که آشکارا به ذوق خواننده زده و اثر داستانی را در حد یک اعلامیه شعاری تبلیغاتی پایین می آورد .

 

داستان در داستان

گاهی در برخی از داستان ها ، نویسنده مجبور می شود از « داستانک » و یا « فلاشبکی » که در جهت پیشبرد داستان لازم است ، استفاده نماید و این عمل باید بسیار طبیعی صورت گرفته و اخلالی در جریان داستان اصلی ایجاد نکند ، در حالی که نویسنده عزیز ما تلاش کرده است که  داستان ها و داستانک های بسیاری را با جهت یا بی جهت وارد ماجرا کرده و مشکلات جدیدی را برای خواننده خلق نماید . از طرفی این نویسنده سعی داشته که در یک داستان مسایل بسیاری را وارد کرده و به باز کردن لایه های گره خورده آنها همت گذارد و این خود از مصایب تمامی داستان نویسان و خصوصا جوانان خوش ذوق و با استعداد است که می خواهند با یک داستان « صلح »

و « آرامش » را در تمام جهان حاکم کرده و گره از تمام مشکلات بشری باز نمایند . اما از آنجا که گذشتگان ره به جایی نبرده اند ، آیندگان آن ره به جایی نخواهند برد .

 

نو آوری

نویسنده در موضوعات داستانی نوآوری های دارد . تنوع موجود خود یک شاهکار بزرگ در زمان قحطی مضامین داستانی است . اما این که نویسنده در محتوا و فرم هم از چنین خصلتی استفاده کرده یا نه ، فکر می کنم از بررسی عناصر مختلف می توانیم به جواب این سوال دست یابیم .

نگارش ادبی

در ارتباط با نگارش ادبی چیزی خارج از آنچه که در نثر ذکر کردم ، لازم به ذکر نیست . اگر نویسنده نثر خوب و محکمی داشته باشد ، ادیب زبردستی هم خواهد بود .

 

واقعیت مانندی

داستان امروز جدا از زندگی انسان نیست و به همین دلیل باید نشانه و گویای واقعیت های موجود باشد ، در حدی که خواننده آن را به راحتی باور کرده و بپزیرد . اما در داستان های موجود این حقیقت بسیار کمرنگ است . در زن ، او به صورتی اتفاقی از یک جنایت مطلع می شود . در ضیاء گل ، اتفاق او را از دست موتروان خلاص می کند . در تصمیم نهایی به راحتی از شر مرد کهنسال رهایی می یابد . در نیلوفر گل های رقیب بدون پیش زمینه با هم کنار می آیند و . . . مشکل اصلی این داستان ها در طرح داستان است که نوسنده مسایل را بر اساس علل و عوامل داستانی بنا نکرده و خواسته است آن ها را به صورتی دلخواه و نه داستانی جفت و جور نموده و به خواسته خود جامه عمل بپوشاند و به همین دلیل باور پذیری و واقعیت مانندی آن ها برای خواننده توام بر شانس و تصادف است که در داستان خیلی جایگاهی ندارد .

 

محتوای داستانی

 نویسنده در این آثار سعی کرده است مسایل مختلف اجتماعی  را دستمایه داستان هایش قرار داده و خواننده اش را با وضعیت فکری و فرهنگی جامعه افغانستان و جامعه مهاجر

 آشنا نماید . زنی که همسرش را عوامل رژیم در بند کشیده اند ، بعد از سالها و به صورت اتفاقی ، با واقعیتی بسیار تلخ مواجه می شود و آن نابودی عناصر تحصیل کرده و روشنفکر توسط دولت کمونیستی است .

زنی توسط یک راننده ربوده شده و به صورت معجزه آسایی نجات می یابد .

دختر و پسری که می خواهند خود در انتخاب سرنوشت و آینده شان مشارکت نموده و در یک جامعه سنتی و بسته دست به انتخاب بزنند .

ازدواج اجباری و مجبور کردن دختران برای ازدواج با یک مرد بزرگسال و مخالفت دختر و . . .

حسادت و رقابت « نیلوفر » و « گل سرخ » در میان یک باغ پر گل .

کابوس های شبانه دخترک تحصیل کرده « با دستان بسیار لطیف » برای پختن نان که شاید عامل نگرانی دختران « لطیف !» بسیاری باشد .

عاشقانه ای در یک زندگی قدیمی و . . . .

محتوای داستان ، مسایل اصلی جامعه ما می باشد ولی آیا نویسنده توانسته روزنه ی بگشاند تا خواننده به راحتی تنفس نماید ؟ تصور می کنم در « کابوس » و « نیلوفر » و

 « کفش ورزشی.»

در زمینه محتوایی موفق تر عمل کرده است و عمل او از جهت داستانی مورد قبول است ،

 اما در بقیه به علت نارسایی در طرح داستان ، راهکار های نویسنده نمی تواند با داستان همخوانی داشته باشد .

 

پایان داستان ها

بزرگترین عیب این نویسنده در پایان داستان هایش نتیجه گیری کامل و پاسخگویی به تمام سوالات و پرسش های مخاطبان می باشد . ایشان همانند کارگردان فیلم های « بالیود » تلاش می کنند که چیزی را نا گفته نگذاشته و به خواننده اجازه تفکر و خیال پردازی بیهوده ندهد . برای نمونه بدنیست به نمونه های اشاره شود :

1-  تکه ی پایانی داستان « زن » :

 زن گفت :

- برويد براي پدرتان دعا كنيد. او پيش خدا رفته و اجل خيلي زود گرد يتيمي را بر چهره‌ي معصوم شما پاشيده. براي پدرتان دعا كنيد.

بچه‌ها گيج شده‌بودند. معناي حرفهاي مادر را خوب نمي‌فهميدند.

۲- تکه ی پایانی داستان « ضیاء گ » :

دستش را بر دستانم فشردم و گفتم: به خاطر همه‌چيز از شما سپاسگزارم

زن سرش را با علامت رضايت تكان داد و با لبخند رضايت‌بخش گفت: ما كاري نكرديم مشيت الهي بود كه از آن راه بگذريم.

3- تکه ی پایانی داستان « نیلوفر » :

گل سرخ سرش را تكان داد وگفت:« بلي، گناه از من بود. من از تو و گل نيلوفر معذرت مي‌خواهم.»

نيلوفر با شنيدن گپ گل سرخ خوشحال شد. گل سرخ ديگر هيچ‌وقت با كسي بدي نكرد و پروانه‌ها هميشه با او و نيلوفر بازي مي‌كردند .

4- تکه ی پایانی داستان « کابوس » :

كمي از حالت شك بيرون آمد و با دست چپش بر‌روي دست راستش كشيد. دستش هنوز نرم و لطيف بود. او نفس راحتي كشيد و در آغوش مرد خوابيد و چشمانش را بست كه مجبور نشود به سؤالات مرد پاسخ بدهد.

5- تکه ی پایانی داستان « کفش ورزشی قهوه ای » :

 نگاه مرد حکایت از ابراز احساسات درونی اش می کرد و زن این احساس را از چشمهای مرد خوانده بود. او هم با لبخند گفت: « بیا چایی بخور، سرد شد.»

داستان ها بسیار بد به پایان می رسد و عیب اصلی این مسئله ، در اضافه بودن و بی اثر بودن این بخشها در داستان می باشد . اگر از داستان «کابوس» بگذریم باید بخش عمده ای از بقیه آثار قیچی شده و به دور ریخته شود . اما از حق نگذریم که پایان داستان « کابوس» قشنگ و معنا دار است و پایان داستان « کفش ورزشی . . .»  هم می توانست قشنگ باشد اگر . . . .

 

                                                                پایان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 3:15  توسط بلخی  | 

 

 عباسقلی خان ، گهده گاه روشنفکران

                                                                 قسمت سوم 

2- اتاق های این مدرسه به صورت وراثت دست به دست می شد . مثلا کسی که تقاضای ورود به مدرسه را داشت کافی بود که رضایت یکی از حجره داران را کسب کرده و به مدرسه نقل مکان نماید . مدیریت مدرسه نقش زیادی در واگذاری اتاق به افراد ایفاء نمی کرد بلکه نقش مدیریت در حد امضاء و تایید همان رضایت صاحب حجره محدود می شد . چنانچه خارج شدن افراد از مدرسه نیز یا به تمایل و خواست خود فرد (مثلا انتقال به مدرسه بهتر ، یا رفتن به افغانستان و . . .) و یا به علت مشکل پیدا کردن فرد با صاحب اصلی حجره صورت می گرفت . و جالب تر اینکه هرکسی که وارد حجره ای می شد ، قادر بود بعد از ازدواج نیز آن را حفظ کرده و در صورت نیاز با اسکان فرد دیگری موافقت نماید که به این طریق نیز همچنان صاحب حجره باقی مانده و می توانست بر آن حق مالکیت نماید . از طرفی چون هر فرد با جلب رضایت صاحب قبلی وارد حجره می شد ، این حجره علاوه بر فرد یا افراد جدید ، دارای چندین مالکیت قبلی نیز بود و فقط با فوت افراد بود که حق اولویت آنان ساقط می شد و آنهم در صورتی که آن فرد قبل از مرگ فرزند یا یکی از نزدیکان خود را در آن اسکان نمی داد و گرنه می توانست این حق را نسل اندر نسل حفظ نماید و  به این صورت هر حجره می توانست چندین مالک داشته باشد که حجره میان آنان دست به دست و نسل اندر نسل بچرخد و لازم نبود که حتی کسی در آن ساکن  ( شب خواب ) باشد . 

3- مدیریت مدرسه از قدیم الایام در اختیار افراد خاوری ساکن مشهد قرار داشت و اینان آن مدرسه را به عرصه حضورخاوری ها و افغانستانی ها تبدیل کرده وعلاقه ای به سکونت دیگران در آن نداشتند و از طرفی به علت حالت وراثتی موجود ، زمینه ای نیز برای حضور و سکونت افراد دیگر در این مدرسه پدید نمی آمد .

4- این مدرسه پاتوق رسمی خاوری ها و افغانستانی ها به شمار می آمد و از اول روز بسیاری از طلاب خاوری و افغانی با حضور در مدرسه حلقه های کوچک و بزرگی را تشکیل می دادند که گاهی برخی از این حلقه ها خود موجب پیدایش تحولات مثبت و منفی در سطع افغانستان می گردید .                                                    

                                                                                   ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 8:29  توسط بلخی  | 

دوستان به یاد ماندنی

 حکیمه شریفی یکی از خوانندگان مشتاق گلبانگ بود و گاهی برای ما نامه ای روان می کرد. ظاهرا با کارهای ادبی ، شعر و . . . هم سر و کار داشت . در ضمن یادم است که یکبار توسط نامه از ما در خواست چند شماره گلبانگ کرد و من که آن زمان ساکن 24 متری کاشانی (نزدیک خانه شان ) بودم آن ها را به آدرس حکیمه ( خ  نیروگاه میدان . . . سمت چپ ، کوچه . . . ) بردم ولی خودش نبود . و به احتمال بسیار زیاد هنوز نامه اش را در بین  نامه ها و اوراق قدیمی دارم و . . . یاد ایام گلبانگ و شریف سعیدی و تقی اکبری و . . . یکبار دیگر  زنده شد . برای حکیمه هم آرزوی سلامتی و موفقیت دارم .

                                                                          
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 5:38  توسط بلخی  | 

 

موج در « گرداب »

 

نگاهی به آثار داستانی نویسنده پر تلاش معصومه کامیاب

                                                                               قسمت دوم

نکته هفتم : نسل اول داستان نویسان ما به دلایل بسیاری عمدتا برخاسته از حوزه های علمیه و از میان طلاب جوان علوم دینی است . جوانانی که فرورفته در سنت و تر شده در مدرنیته هستند ، اما گرچه در دل مدرن گرا به حساب می آیند ولی در عمل غوطه ور در جریان سنت و شاید هم شدیدا سنت گرا بوده و به مدرنیته به دیده شک و تردید می نگرند . مشکل دیگری که در این میان چهره می نماید مسئله رسالت دینی و تبلیغیی است که اینان علاوه بر داستان نویسی آن را نیز بر دوش داشته و در این میان تلاش های برای استفاده از داستان به عنوان یک وسیله تبلیغی به چشم می آید و این مسئله خود موجب بروز برخی از مشکلات و نابسامانی ها در عرصه ادبیات ، داستان نویسی و مسایل فرهنگی می شود .

نکته هشتم : تشکیل دفتر هنر و ادبیات افغانستان در کنار تاثیرات مثبت خود ، موجب بروز پدیده ای عجیب در میان داستان نویسان گردید . این پدیده شامل استفاده از سوابق ادبیات داستانی مهاجرت به نام فرد خاص ، تاریخ سازی برای ادبیات مهاجرت ، کارنامه بافی ، ایجاد باند های مختلف ورقابت های بی مورد در جلسات و . . . می شد که در سال های بعد داستان نویسان ساکن مشهد را به دو گروه تقسیم کرده و موجب عقب ماندگی و ورشکستگی این جریان شد .

نکته نهم : امروزه که به گذشته می نگرم به این نتیجه می رسم : بدون این که بخواهم فرد یا افرادی را در ایجاد تفرقه و تنش های موجود مقصر بدانم ، اطمینان دارم که همه ما با تنگ نظری های بی دلیل و  بیهوده و حتی اعمال خواسته های فرصت طلبانه خود در پارچه پارچه شدن داستان نویسان و ایجاد درگیری های کاذب و . . . کم و بیش سهیم می باشیم . اما در این میان سهم برخی از افراد بسیار سنگین تر می باشد .

نکته دهم : نمی توان منکر شد که نسل جدید داستان نویسان ، مدرن تر و نو گرا تر از نسل گذشته بوده و دغدغه های آن نسل ، رقابت های منفی ، ادعای سهم خواهی و . . . در میان اینان مفهومی نداشته و به همین دلیل می توان مدعی شد که آثار این افراد سالم تر از داستان های نسل اول داستان نوسی است .

معصومه کامیاب ، چند قدم تا کامیابی

نگاه کلی : اگر بخواهیم نمای بسیار کلی از داستان های این نویسنده ارائه کنیم ، اشاره به نکته های زیر مفید خواهد بود :

اول : با توجه به سابقه نویسنده ، نوعی پیشرفت آرام در همه آثار به چشم می آید و این می تواند نوید بخش خلق آثار بسیار خوب توسط کامیاب و نشانه حرکت به سمت « کامیابی » باشد .

دوم : تصور می کنم که حرکت نویسنده به سوی موفقیت مقدارکی کند و خزنده است و این دلایلی دارد که با توجه به عدم شناخت نقاد از وی می تواند حدسیاتی بیش نباشد .

سوم : داستان های نویسنده دارای نگارش ساده و معمولی بوده و از روایت تقریبا یک نواخت برخوردار می باشد .

چهارم : در برخی از داستان ها یک نوع آشفتگی به چشم می خورد و مشخص نیست که نویسنده چه قصد و هدفی را دنبال می کند ؟

پنجم : حوادث و  محتوای داستان ها در برخی از آنها بسیار مختلط و خط خطی می باشد . نویسنده عجله زیادی دارد که تمامی مسایل و حوادث بگوید تا مثلا چیزکی باقی نماند .

ششم : زاویه دید دانای کل سالها پیش در میان داستان نویسان مهاجر منسوخ شده و از بین رفته است ولی رگه های از این زاویه در آثار معصومه دیده می شود و این کمی عجیب می نماید .

هفتم : تصور می کنم که دغدغه ها و احساسات نویسنده تاثیر زیادی در فرم و تکنیک آنها گذاشته و مانع ایجاد تحول در فرم و تکنیک شده است . نویسنده علاقه و کشش زیادی به محتوا داشته و احتمالا آن را می داند ، گرچه در عمل این فرم است که به محتوا کشش داده و آن را قابل پذیرش می کند .

عنوان ها

« زن » نام اولین داستان معصومه است و در این داستان تناسبی بین داستان و عنوان آن به چشم نمی خورد . زن ، خان ، قومندان ، کریم ،  نسیم و . . . از آنجا که همیشه شخصیت داستان است نمی تواند پیشرفتی در داستان و تحولی در فرم یا محتوای آن محسوب شود . از آنجا که « ضیاء گل » می تواند در دومین داستان یک معنای نمادین ایجاد نماید ، نویسنده اگر می خواست و تلاش می کرد ، قادر بود که از آن نام به خوبی بهره برداری نماید . « انتظار » شاید با توجه به محتوا عنوانی قابل توجیه برای این داستان باشد و موجب « تصمیم نهایی » شود . « نیلوفر » در این داستان موجب بار معنایی آن شده و در محتوای آن نقش دارد . « عروسک » گرچه کلیشه ای ترین اسم دنیا است ، اما با توجه به شخصیت داستان و فضای آن ، می تواند باعث تحول در داستان گردد . « کابوس » گرچه واقعا « کابوس » اما نویسنده می توانست با استفاده از برخی عناوین دیگر جذابیت و تحولی ایجاد نماید . « کفش ورزشی قهوه ای » از عناوین بی خاصیتی است که نویسندگان در صورت نیافتن عنوان بهتر از آن استفاده می کنند .

در یک نظر نویسنده در انتخاب عناوین داستانی کارنامه متوسطی دارد . برخی از اسامی کلیشه ای ، برخی بی خاصیت ، برخی بی معنا و برخی قصه داستان را لو داده و موجب جذابیت و علاقه خواننده به خواندن داستان نمی شود . اما در این میان برخی از عناوین جذاب و پر محتوا بوده و در پیشبرد داستان مشارکت زیادی داشته و خواننده را تا آخر داستان در بیم و امید نگه می دارد و این نمونه ها انتخاب های با ارزشی است که توسط نویسنده صورت گرفته است .

                                                      شروع داستان ها

« زن » شروع خوبی ندارد . اما « ضیاء گل » با یک جهش خوب آغاز می شود . « انتظار » خواننده را با خود به میان داستان می کشاند . اما « تصمیم نهایی » ، « نیلوفر » ، « کابوس » ، « عروسک » و . . . با شروع داستانی بسیار کندی مواجه بوده و به ذوق خواننده می زنند . نویسنده در صورتی می تواند شروع موفقی در داستان داشته باشد که همانند پرتاب یک موشک فوق سریع ، خواننده را به سرعت با خود همراه نموده و در وسط حوادث داستان قرار بدهد . در این صورت خواننده چنان در داستان غرق می شود که تا به خود بیاید ، آن را به پایان برده است و تمام .

                                                             ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 19:21  توسط بلخی  | 

 

دوستان به یاد ماندنی !

محمود جعفری دوست  بسیار قدیمی گویا تصور کرده است که آشنایی و دوستی قدیمی را فراموش کرده ام ولی از روزی که ایشان در سال ۱۳۷۱ در قم و در مدرسه حسنیه با محمد شریف سعیدی هم اتاق بود و ما (  با حمزه واعظی و شجاعی ) از طرف دفتر ادبیات افغانستان به دیدارشان رفتیم و تا کابل در سال ۸۰ و ۸۱ و تا امروز همچنان به یادش دارم و خواهم داشت و مگر دوستانی مثل جعفری و دیگران فراموش شدنی هستند ؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:37  توسط بلخی  | 

 

عباسقلی خان ، گهده گاه روشنفکران

                                                

  قسمت دوم

 

ویژگیهای مدرسه :

 

به نظر می رسد که دلایل و ویژگیهای زیر باعث تاثیرگذاری این مدرسه در تحولات فرهنگی و ادبی جامعه گذشته و حال ما شده است :

1- این مدرسه در آن زمان یکی از آزاد ترین مدارس مشهد به شمار می رفت . در این مدرسه کافی بود که کسی پزیرفته شده و اتاقی در اختیار بگیرد و خادمان  سخت گیر مدرسه او را به عنوان طلبه مدرسه شناخته و مانع ورود او نشوند ، در این صورت می توانست هرکاری که دلش خواست انجام بدهد . درس حوزوی بخواند . مدرسه دولتی برود ، کارگری یا کاسبی کند و یا بیکار بگردد . پیدا کردن حجره موجب تداوم حضور فرد در مدرسه شده و به ندرت کسی از آن اخراج می شد و به همین دلیل هرکسی زمینه ای مناسبی برای پرداختن به علایق خود یافته و می توانست فارغ البال مشغول آن گردد . زیرا مهمترین مشکل برای یک فرد مجرد مسئله  ای به نام مسکن می باشد که گرفتن حجره این مشکل  را حل کرده و بقای فرد را در مدرسه تضمین می کرد و از طرفی در آن مدرسه علاوه بر اینکه مانند برخی مدارس دیگر امتحان ، برنامه درسی و . . . در کار نبود ، قید و بند ، شرط و شروط و . . .  نیز وجود نداشت تا موجب توجه و اجبار فرد به درس خاص حوزه ای گردد . در این زمینه آزاد ترین افراد کسانی بودند که طلبه رسمی حوزه هم محسوب نمی شدند تا مجبور به شرکت در امتحانات سالیانه حوزه باشند . گرچه آن امتحان نیز به گونه ای نبود که باعث اجبار افراد به خواندن دائمی و مرتب درس حوزه گردد . در نتیجه عموم طلاب این مدرسه بسیار آزاد و فارغ البال زندگی کرده و هرکسی راه و روش و علاقه مندی خاص خویش را به راحتی دنبال می کرد .

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:38  توسط بلخی  |