<-PostTitle->
ادامه مطلب
|
|
|
|
|
اشاره: این مطلب به بهانه پخش مجدد سریال چارخونه، تقدیم خوانندگان می شود با این امید که با اعتراض گسترده افغان ها از ادامه پخش آن جلوگیری شود و دیگر شاهد سریال های مانند آن نباشیم. مصيبت افغاني بودن: واسازي ايدئولوژي تهران مداري عباس کاظمی عضو هیئت علمی گروه ارتباطات دانشگاه تهران 2. هميشه اشكال و گونههايي وجود دارند كه در يك فرهنگ پست شمرده ميشوند چنانچه گويي از اساس پست و مبتذلاند. قوميتهاي پست در يك فرهنگ را در نظر بگيرد كه چطور همواره ابزار دست سرگرمي، خنده و برترجويي فرهنگ مسلط قرار ميگيرند. در فرهنگ ايراني ما نظام زباني فارسي عنصري مهم محسوب ميشود كه از طريق آن «فرهنگ مركزي» نظام مبتني بر خود و ديگري را شكل ميبخشد. در اين مدار هرچه فرهنگ شما به زبان فارسي تهراني نزديكتر باشد به مركز نزديكتر ميشويد و هرچه از زبان فارسي رسمي بيشتر فاصله داشته باشيد به نقطه فرودستي بيشتر ميل ميكنيد. اينچنين است كه« فارسي محوري» به سلطه بيشتر «تهران محوري» منجر ميشود. «تهراني بودن» صرفا داشتن عناصري مشخص نيست بلكه نداشتن عناصري از پيراموني ها را هم شامل ميشود. امروزه زبان در كنار پوشش و آداب اجتماعي از عناصرياند كه در بازنمايي قوميتها و فرهنگ هاي ديگر مورد استفاده قرار ميگيرند. گروههاي فرودست فقط به اين دليل كه همانند ما سخن نميگويند، نميپوشند و نميخورند و رفتار نميكنند موضع خنده و تمسخر بدل مي شوند. ميبينيم كه تفاوت در اينجا در برساختن ايدئولوژي «تهران مداري» نقش آفريني ميكند. بدين ترتيب با پست شمردن جايگاه گروههاي ناهمسان با خود به تثيبت موقعيت فرهنگ مسلط و بازتوليد نابرابريهاي فرهنگي در نظام فرهنگي كمك ميكنيم. 3. تنها قوميتها و گروههاي فرودست ايراني نيستند كه در پيرامون مدار« تهران محوري» براي معنا بخشيدن بيشتر به ايدئولوژي فرهنگ مسلط مورد استفاده قرار ميگيرند بلكه قوميتهاي برون مرزي چون افغانها در اينجا نقش مهمي براي تمايز بخشي و امتياز بخشي به فرهنگ مسلط ايفا ميكنند. افغانها از اين نظر موضوع مطالعه پژوهشگران مطالعات فرهنگي قرار ميگيرند. برخلاف جامعه شناسان سنتي كه با اندازه گيري ميزان جرايم، حاشيه نشيني، و در كل رفتارها و اعمال مهاجران افغان به فرهنگ مسلط ياري ميرسانند و از اين طريق، ايده فرودستي آنها را تاييد ميكنند. مطالعات فرهنگي به افغانها به عنوان گروهي مورد ستم مينگرد. گروهي كه فرهنگ مسلط از طريق ايجاد تفاوت مستمر با آنان دائما خود را ارتقا دادهاست. يكي از دريچه هاي مطالعه وضعيت افغانها در نظام فرهنگي ايراني مطالعه اشكال بازنمايي رسانهاي آنان است. 4. شما در پيرامون خود با افعاني هاي زيادي برخورد كرديد كه در نقش كارگر خدماتي قرار دارند. اما افغانيها فقط كارگران خدماتي نيستند. بعد از مهاجرت افغانيها به ايران فرزندانشان ظرف بيست سال اخير تحصيلات خود را در ايران ادامه دادند و نسل جديدي ايجاد شدهاند كه در فرهنگ ايراني پرورش پيدا كردهاند. بسياري از آنها در دانشگاهها در مقاطع عالي مشغول تحصيلاند، افغانيهايي وجود دارند كه به توليد فرهنگي كمك كردهاند و حتي به تقويت زبان فارسي ياري رساندهاند. شاعران افغاني وجود دارند كه علي رغم خوي امپرياليستي فرهنگ فارسي نقش مهمي در آن ايفا كردهاند. امروزه افغاني صرفا مهاجري نيست كه «پياده آمده است و پياده بايد برود»[1]بلكه او جايگاه درخور خود را يافته است و علي رغم تبليغات رسانهاي از نقش مثبتي نيز برخوردار بوده است. افغاني هماني نيست كه در رسانهها بازنمايي ميشود. شما در كدام اشكال بازنمايي رسانهاي، افغاني شاعر، تحصيل كرده و روشنفكر ديدهايد؟شكل مسلط بازنمايي افغاني فردي فرصت طلب، بي سواد، و داراي نقشهاي دون رتبه است. چونان بيگانهاي كه هنوز فرهنگ ميزبان بدان در چشم مزاحم مينگرد و مخفيانه آمده و سريعتر بايد برود. اين بي عدالتي در بازنمايي و مخفي نگاه داشتن صورتهاي ديگر از افغاني بودن صرفا تثبيت كننده قدرت امپرياليستي «تهران مداري» است كه از طريق كاربرد زبان فارسي دائما خود را مشروعيت ميبخشد. 5. طنز چارخونه موضوع خوبي براي تامل بيشتر در مورد افغاني بودن است. چرا كه در اين سريال افغاني بودن بيش از هرچيز با نحوة متفاوت سخن گفتن زبان فارسي و فاصله گرفتن از زبان فارسي رسمي(تهراني) خود را نمايش ميدهد. متفاوت سخن گفتن است كه با تبديل شدن به موضوع خنده به طور ناخودآگاه، فرهنگِ مسلط خوي سلطه گري و برتري جوي خود را به ياد ميآورد. افغانيِ طنز چارخونه با ما تفاوت دارد. اسم عجيب و غريبي دارد، و عجيب بودن اسم را هم فرهنگ مسلط معنادار ميسازد. هميشه در زبان فارسي نامهايي وجود دارد كه براي گروههاي حاشيهاي و فرودست استفاده مي شود تا فرهنگ مسلط برتربودن خود را تاييد كند. افغاني با ما متفاوت است چرا كه همانند ما صحبت نميكند، همانند ما نميخواند، نمي پوشد و در كل همانند ما زندگي نميكند. او در بسياري از موقعيتها در نقش طفيلي ظاهر ميشود. طفيلي كه همواره محتاج ترحم زن خانه (شكوه) است. افغانيِ سريال رندي است كه از فرهنگ ميزبان حداكثر استفاده را ميبرد. دروغ ميگويد و هويت خود را پنهان ميكند. پنهان كردن هويت چهارشنبه چيزي جز اين مطلب نيست كه افغاني از طريق افشاي هويت افغاني بودنش بايد سرايدار باقي بماند و او نميتواند بدون مخفي كردن اصالتش بخشي از خانواده ايراني شود. ترس و نگراني چهارشنبه(حامد) براي مخفي ماندن هويتش برملا كننده قدرت فرهنگي مسلطي است كه براي افغاني جايگاهي درخور قائل نيست. همچنين در اين سريال برخلاف تصور رايج مردم، افغاني نه تنها فردي كاري و زحمت كش نشان داده نشد بلكه انساني فرصت طلب و سربار تصوير شده است. اين شكل از بازنمايي افغاني صرفا تاييد كننده عقايد قالبي فرهنگي و تثبيت كننده موقعيت فرودستي آنان در جامعه است. اينگونه است كه فرهنگ از طريق ايجاد تفاوت با گروههاي فرودست، خود را امتياز ميبخشد، مشروع جلوه ميدهد و ارتقاء ميدهد. Kazemia.persianblog.ir [1] - اشاره به شعري از شاعر افغاني (محمد كاظم كاظمي) است: غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت/ پياده آمده بودم پياده خواهم رفت. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 13:20 توسط بلخی
|
|
||
|
|
|
|
|
از «بایسکل ران» تا «چارخونه» نگاهی به کارکرد سینما و تلویزیون ایران در قبال مهاجرین افغان بخش دوم: مهاجران افغان در سینمای ایران در یک قضاوت کلی می توان گفت که سینمای ایران کاری به کاری مهاجرین افغانستانی نداشته است و به استثنای چند مورد مشخص، اصلا خود را در گیر جماعت مهاجرین نکرده که شاید دلیل عمده آن سه نکته مهم باشد: 1- عدم آشنایی آنان با مهاجرین. 2- عدم دلمشغولی سینما گران در این ارتباط. 3- نگرانی از عدم فروش چنین آثاری. در کنار دور ماندن سینمای ایران از مسئله مهاجرین، در مواردی تهیه کننده و یا کارگردانی وارد این مقوله شده است که اهم این آثار عبارتند از: 1- بایسکل ران: محسن مخملباف، اولین کارگردان ایرانی است که با فیلم «بایسکل ران» موضوعی به نام مهاجرین افغان را در سینمای ایران مطرح کرد، این فیلم حکایت یک افغانی بود که برای تامین مخارج بیماری همسرش، مجبور بود که چند شبانه روز یکسره رکاب بزند تا برخی از دلالان با شرط بندی هم جیب خود را صفا دهند و هم چیزکی برای همسر مرد جمع آوری نمایند. از آنجا که در این فیلم هیچ بازیگر افغان بازی نمی کرد و از طرفی حتی یک کلمه هم از زبان بازیگر نقش افغان شنیده نمی شد، قضاوت ها نیز در مورد آن منفی نبود. زیرا در این فیلم مرد افغانی نماد تلاش، پشتکار، ایثار و... شمرده شده بود که حاضر بود برای تامین مخارج همسر مریضش، از هیچگونه فداکاری دریغ نکند. 2- روبان قرمز: دومین کارگردانی که به این موضوع پرداخته است، ابراهیم حاتمی کیا و در فیلم نمادین «روبان قرمز» است. در این فیلم کاملا نمادین که حوادث آن در یک منطقه جنگی اتفاق می افتاد، یک افغانی با یک ایرانی گرفتار در گیر ی و کشمکش درونی و بیرونی شده و با ورود یک زن به آن منطقه، درگیری آنان رنگ و بوی دیگری می یافت. از آنجا که در این فیلم نیز بازیگر افغانی حضور نداشت و موضوع آن نیز ربطی به مهاجرین نداشت و یک فیلم معنا گرا و نمادین، تلقی می شد، واکنشی را بر نینگیخت و احتمالا نود در صد مهاجرین آن را ندیده باشند. 3- جمعه: فیلم سینمایی «جمعه» شاید اولین فیلمی باشد که با بازی یک افغانی (آقای عطایی) و با محوریت مهاجرین ساخته شده و گرچه من آن را ندیده ام و حتی نام کارگردان آن را نمی دانم، اما بر اساس آنچه که از بازیگر آن (آقای عطایی) شنیده بودم داستان آن در ارتباط با یک دزدی بوده که در نتیجه سرایدار یا نگهبان افغانی متهم شده و گرفتار می شود. اما بعدا مشخص می شود که افغانی نقشی در آن سرقت نداشته و بی گناه بوده است و به این طریق امانت داری وی به صاحب کار معلوم می شود. این فیلم نیز مانند بقیه فیلم ها و به دلایل نا معلوم، در جامعه مهاجرین مطرح نشده و کسی متوجه آن نشد. 4- باران: فیلم سینمایی «باران» مجید مجیدی، با بازی زهرا بهرامی، در این میان شاخص ترین کار به حساب می آید. زیرا اولا مجیدی مدتی از وقت خود را صرف یافتن یک فرد مناسب برای بازی در این فیلم کرد. او تهران، قم و اصفهان را پشت سرگذاشته و به مشهد آمد و برای اولین بار در حوزه هنری مشهد او را دیدیم که از ما (اعضای دفتر ادبیات افغانستان) در خواست کمک برای یافتن یک فرد با ویژگیهای خاص خودش می کرد. یعنی چیزی که از ما نیز کاری ساخته نبود. مجیدی در مشهد نیز به جایی نرسید، اما در اردوگاه تربت جام بهرامی را یافت و «باران» ساخته شد. «باران» با بازیگران غیر حرفه ای در ایران و در میان مهاجران از اقبال و توجه خوبی برخوردار شده و در کل رضایت آنان را به همراه داشت. 5- سفر قندهار: «سفر قندهار» فیلمی است با کارگردانی محسن مخملباف که ماجرای یک زن افغانی را روایت می کند که از غرب عازم افغانستان می می شود تا خانواده اش را نجات دهد. این فیلم گرچه دیدنی است اما به علت فرو غلتیدن در دامن تکنیک های خاص سینمایی (که بیانگر شگرد مخملباف است) نمی تواند برای بیننده عادی جالب و سرگرم کننده باشد و به همین دلیل خیلی جا نمی افتد و در میان مردم مطرح نمی شود. گرچه قدمی است به جلو و اقدامی است در خور اعتناء. شاخص ترین فیلم های سینمایی مربوط به مهاجرین در طول سالهای بعد از انقلاب، همین چند نمونه ی است که ذکر کردم و البته در چند سال اخیر نیز به نظرم دو فیلم در این زمینه ساخته شده که من متاسفانه هیچکدام را ندیده ام تا قضاوتی نسبت به آنها داشته باشم. در کنار آثار ذکر شده، باید اذعان کرد که در کارهای دیگری نیز رد پایی از مهاجرین دیده شده است که آن آثار در حد یادآوری نمی باشد. در برخی از فیلم های اجتماعی، قاچاق مواد مخدر، دزدی و... کم و بیش حضوری کمرنگ از افغانها به نمایش در آمده، اما از آنجا که عمده آن آثار فیلم های بازاری و تجاری محسوب می شوند، نه نامی از آنها باقی مانده و نه اثری در ذهن مخاطب داشته است. پس بهتر است که پرونده بسته شده آنها را نگشوده و بگذاریم که همچنان بسته باقی بمانند. در یک ارزیابی کلی می توان گفت که سینمای ایران اولا حضور جدی مهاجرین را در ایران خیلی جدی نپنداشته و زیاد وارد آن نشده است و دوم این که به دلیل عدم حضور بازیگر و سینماگر افغانی در ایران، زمینه آشنایی این دو قشر هیچگاه فراهم نیامده و این شاید یکی از دیگر عوامل مهم عدم ورود سینما گران ایرانی به مسایل مرتبط با افغانی ها باشد. و سوم این که ورود برخی از افراد در این زمینه یا نمادین بوده است (همچون بایسکل ران و روبان قرمز) و یا از باب توجه به گیشه (مانند فیلم های تجاری) و چهارم این که برخی از آثار جدی در این زمینه به صورت طبیعی به تنهایی قادر به اعتلای روابط دو ملت و ایجاد شناخت متقابل نمی باشند. پنجم این که شاید مشکل عمده در این زمینه همان عدم آشنایی سینما گران با مردم افغانستان و عدم روابط هنرمندان دو کشور باشد. تنها فایده سینمای ایران برای مردم ما به غیر از آموزش تعدادی از جوانان توسط یکی از مراکز سینمایی، و ورود تنی چند از افراد به بازیگری غیر حرفه ای، فقط و فقط دیدن این آثار و برقراری ارتباط زبانی (به دلیل زبان مشترک دو کشور) بوده است و بس! ادامه دارد
نکته جالب
مدتی است که همه خوانندگان و حتی دوستان با من قهر کرده اند و نمی دانم که چرا و به چه دلیل؟! شاید هم دلیل آن عدم همراهی من با آنان باشد که دلیل آن عدم دسترسی من به اینترنت آزاد است. زیرا من از محلی به اینترنت متصل می شوم که محدودیت های را برایم ایجاد می کند. از جمله این که نمی توانم در وبلاک دوستان نظر دهم. شاید هم برخی از اختلاف نظرها عامل این قضیه باشد که در این صورت تنها کاری که می شود کرد، خواندن یک فاتحه بلند بر روح همه روشنفکران است! با تقدیم گلهای بالا به همه دوستان از اتاوا تا ملبورن، اعلام می کنم که من تمامی جماعت افغان ها را از هر گروه و طایفه و با هرنوع فکر و سلیقه ای که باشند دوست داشته و برای همه از صمیم قلب احترام می گذارم و امیدوارم که دیگران نیز اینگونه باشند و....
با آرزوی موفقیت برای همه
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:1 توسط بلخی
|
|
||
|
|
|
|
|
«گمشده» در غبار!
نگاهی به آثار داستانی امین محمدی
قسمت هفتم و آخر
پایان داستان ها در داستانهای کلاسیک قدیمی، نتیجه گیری نویسنده در پایان داستان، همانند افسانه پریان، یک کار طبیعی به شمارمی رفت، اما آرام آرام این روش منسوخ شده و میدان عمل بیشتری برای خواننده به وجود آمد تا خود بر اساس علایق خودش از داستان نتیجه گیری نماید. اما هنوز هم در آثار داستانی ما، نتیجه گیری به صورت مستقیم، یا غیر مستقیم و آگاهانه یا نا خودآگاه، کم و بیش طبیعی به شمار می آید. هم خوانندگان ما حوصله ندارند و دوست دارند پایان داستان را بدانند و هم ما بازمانده نسل «پریان»، «جنیان»، «الخاتو»... می باشیم و دوست داریم شاهد طعم اوج لذت، شگفتی، و تعجب در چهره شنوندگان و یا خوانندگانمان باشیم. به این جهت ما بیشتر «اوسانه» گو هستیم و تا رسیدن به «نویسندگی» راه درازی در پیش داریم. نمونه های پایانی: 1- خلقت آدم: «همهء فرشتگان دوباره به سجده افتادند و شکر حق را گفتند و براي مدتهاي مديدي در افلاک جشني بر پا کردند. فاصلهء عرش تا فرش زياد بود و از اين ماجرا کسي براي زمين چيزي نگفت. زمين هنوز هم که هنوز است منتظر است تا اينکه شايد روزي روزگاري از اين حقارت در بيايد.» نتیجه گیری کاملا به چشم می آید. 2- من گمشده: «سعی کردم که حرکاتم را به هم پیوند دهم و از تکه های رفتارهایم "من" خود را دوباره بسازم. چیزهای به یادم آمد و توانستم اندکی خود را امیدوار سازم. از تحولی که این یکی دو ساله در وجودم به وجود آمده بود شروع شد نتوانستم بیشتر از آن چیزی درباره من بفهمم. کسی در همان حال و هوا من را صدا کرد.» تقریبا قابل قبول است، گرچه نتیجه گیری غیر مستقیم وجود دارد ولی کمتر به چشم می آید. 3- لیلی و مجنون: «بعدها ليلي با يکي دیگر از بچه هاي فاميل خود ازدواج کرد و مجنون هم بعد از شنيدن حرف هاي ليلي از عشق خود دست کشید و به خواستگاري يکي ديگر از دخترهاي سرمايه دار رفت...» بازهم با نتیجه گیری و موضع گیری مشخص نویسنده روبرو هستیم. 4- بعد از دی دی آر: «مهمان لبخندي زد و پسنديد. مرد دوباره يقين حاصل کرد که طالع مند است. او دوباره زن خود را طلبيد. قبل از ورود زن؛ مرد خانه را تاريک ساخته بود. بعد از شب سپری شده بود که دیگر زن برای همیشه از تاریکی و میهمان ها می ترسید...» در این داستان نیز نتیجه گیری روشن است. 5- خرید کودکانه: «تعداد عابرینی که بالای جنازه ایستاده می شدند لحظه به لحظه زیادتر می شد. بیست یا سی جفت شاید هم پنجاه جفت چشم در یک لحظه و در یک مکان در حال دیدن خدا بودند. خدای که توسط کودک خریداری شده بود را همه نگاه می کردند.» پایان داستان خیلی بهتر از آثار قبلی در آمده است و رد پای نویسنده به چشم نمی آید. 6- خروسک پنجشیری: «خروسک جنگی بدن اش خیس شده بود. قطره اشکی از چشمانش بیرون زد. احساس گناه نگذاشت که لذت پیروزی را تماما بچشد. خود را این بار قاتل احساس کرد. با خود عهد کرد که دیگر در هیچ میدانی حاضر نشود و اگر او را جبرا به میدان های جنگ آوردند پیش خود قسم خورد که دیگر همیشه از مقابل حریفان خود چه ضعیف باشند و چه قوی بگریزد.» در پایان این داستان بیشتر با احساسات نویسنده روبرو هستیم تا شخصیت داستان. 7- سوء ظن «دلم را به دریا زدم و خواستم به او بفهمانم که من احمق نیستم. به راستی که من فریب او را نخورده بودم. خودم خواسته بودم. همه چیز را از همان اول حدس زده بودم. اما تا به حال خود را فریب می دادم. مثل بازیگران فیلم فریاد نزدم و داد و بیداد راه نینداختم. حسابی سعی کردم اعتماد بنفس خودم را باز یابم. سر افتاده خود را بلند کردم و درست به او زل زدم و فقط همین جمله را گفتم. تو همانی بودی که هستی!!!» این داستان، قبلا به پایان رسیده بود و لازم نبود که تا اینجا کشش پیدا کند. 8- جنون رقصیدن: «شب شده بود. صدای فریاد بلندی آمد و حولی روشن شد. نوری می لرزيد. مادر محبوبه چيغی کشيد و دست من و طوبا را گرفت و از روی جایمان بيرون برد. از خانه که بيرون دويديم، همه جا را آتش فراگرفته بود و پدر می رقصيد. شعله های آتش بوی بد و سوختگی می داد حيرت کرده بوديم ولی مادر محبوبه آرام گريه میکرد». در این داستان «نوری می لرزید» پایان داستان است و ادامه آن ضرورتی ندارد. نگاه کلی: همانطور که در اول این بخش اشاره کردم، نتیجه گیری در انتهای آثار، نه فقط مشکل نویسندگان جوان، که مشکل تمامی نویسندگان ما است. اما باید تلاش کنیم که در آثارمان موقعیت بیشتری به خوانندگان داده وآنها را با جریان داستان همراه کرده و به درون آن بکشانیم تا خود را به جای شخصیت های داستان قرار داده و به جای آنها خود داستان را به پایان برسانند. و نکته های پایانی: تصور می کنم که درکل آثار امین دارای قابلیت های زیادی بوده و وی توانای بسیاری برای رسیدن به قله های بلند و مرتفع ادبیات داستانی را دارد. در میان آثار موجود، «من گمشده»، «خرید کودکانه»، «سوء ظن»، «خروسک پنجشیری» و حتی «بعد از دی دی آر» و «جنون رقصیدن» داستان های خوب و قابل قبولی اند و اگرمشکلاتی در این آثار وجود دارد، بیشتر به دلیل مسایل حاشیه ای همچون نبودن زمینه نقد و تحلیل و... می باشد. توصیه حقیر به امین نوشتن و نوشتن و نوشتن و خواندن و خواندن و خواندن است و همچنین دوری از پرداختن به کارهای گوناگون و ایجاد مشغولیت های متفرقه و... در این مورد من همچنان به نظرات خودم در بخش اول و دوم این نوشته مصر هستم و توجیهات نویسنده برایم عجیب و باورنکردنی است. امیدوارم که توانسته باشم حق مطلب را اداء کرده و به نویسنده محترم ظلم و جفایی نکرده باشم و با این وجود از محمدی عزیز به خاطرتندی ها و کندی هایم عذر می خواهم و برایش موفقیت وسلامتی و بهروزی آرزو دارم. در پایان بدنیست با داستان «خرید کودکانه» محمد امین محمدی این مطلب را به پایان برسانیم: خرید کودکانه مرد دوکاندار با وَلع خاصي سعي داشت پول هاي داخل دَخل خود را حساب کند. زود زود انگشت به لب می زد و پول می شمرد. باران دیشب باعث شده بود که راه رفتن مردم با روز هاي ديگر فرق کند. برخی با ناراحتی و برخی با شادی در حال تقليد از يکديگر بودند. راه رفتن بسیار مشکل شده بود. فرشی از گل و لای کوچه را در بر خود گرفته بود. پیدا کردن جایی خشک برای نشستن کار دشواری بشمار می رفت. چشمان خود را سرگردان می گرداند تا جایی بیابد. یافت. رو به روی دروازه سبز بزرگ، جای خوبی بود. امروز باید پول بیشتری نسبت به دیروز جمع می کرد. هنوز زمین را خوب گرم نکرده بود که بلند شد. جمعی به سوی او در حال حرکت بود. سعی کرد آنها را در بهترین شرایط قرار دهد. پیش خود مرور کرد."مه یتیم هستم. دو روز است که هیچ نخوردم. صواب دارد. خیر ببینی..." هوا سرد بود و ميلرزيد. نمی توانست تعریف درستی از سردی داشته باشد به همین خاطر هیچ وقت هم نتوانست از سردی گله ی کند. سعی می کرد همیشه به چهره آدم ها خوب نگاه کند. کارش شده بود درد و دل کردن و گفتن قصه هایه تلخ و به کمین می نشست تا بتواند مهربانی از مردم شکار کند. تلاش می کرد که همه تصویر ها را خوب به ذهن بسپارد. در صندوق ذهن خود همه گونه خاطره داشت. لبخند یک مادر و فریاد یک رهگذر. اما بیشتر محتویات خاطرات ذهنش را تصاویر تشکیل می دادند. در حال شکار تصویری بود. اول فکر کرد شاید یک دست لباس گرم جان گرفته و در حال حرکت است. خوب که دید مردي را هم در آن لباس گرم یافت. بر خاست و بدنبالش رفت. باید خود را به مرد می چسباند و توجه مرد را به خود جلب می کرد. گوشه ی از لباس مرد را گرفت. ـ خُنک خوردم، هوا يخ است دو روپه بده نان بخرم!!! امروز خوب شروع شده بود. پول سیاه را محکم در دستان خود می فشرد. کمی گرم شد و بعد خرامان خرامان رفت تا دوباره به انتظار بنشیند. هر روز صبح زود لب جوي روبروي دروازه سبز بزرگ مي نشست. باید همیشه پیش دروازه های بزرگ و نو می رفت. چیزهای را که یاد گرفته بود را سعی میکرد دائما تکرار کند. باید به همگی چسبید و گفت گرسنه هستم. پدر و مادرم کشته شده و من یتیم مانده ام... به همین روش می توانست لقمه نانی به دست آورد. گلویش زود به زود سوزش می کرد و می سوخت. بعضی وقت ها که چند روپه ای پیدا می کرد می لرزید و عرق می کرد. هر وقت که می دید پول هایش از بیست و سی و پنجاه زیاد تر شده خوش حال می شد. می خواست برای یک روز هم که شده به جای پول خدا را به خانه ببرد. چیزی را که بارها مادر گفته بود در جوانی گم کرده است... نمی توانست درست حساب کند. قیمت خدا را درست نمی دانست. سر خود را در میانه دست و پاهای خود پنهان می کرد. عرق می کرد. فکر می کرد که درون لباس های خودش زندانی اش کرده اند که نتواند چیزی بخرد. می خواست پیراهن خود را پاره کند و خود را از قید همه چیز رها کند و برود او را بخرد. تصمیم گرفته بود. به اولین دوکانی که می رسد برود و قیمت خدا را بپرسد. می خواست همه پول های خود را بدهد و خدا را بخرد. می خواست دوباره خدایی را برای مادر بخرد. خدایی را که مادر در جوانی از دست داده بود. هيچ کس کنجکاو نبود که او از کجا ميآيد و به کجا مي رود. عابريني که هر روزه از آن محل مي گذشتند همه او را دیده بودند. همه تقریبا می دانستند که قصه از چه قرار است. تکراری شده بود و ديگر به او توجه اي نميکردند. مشکلات امنیتی این روزها همه جا است. آدم باید همیشه آماده باشد و هوشیار که مبادا در آتش دیگران بی خود و بی جهت بسوزد. مثل بیشتر روزها ماموران پلیس با عجله عرض کوچه را مي دويدن و هر کدام برای خود پناهگاهی را جستجو می کردند. او گلویش در حال سوختن بود که جاده را مسدود کردند. لحظه ای نگذشت که همۀ مردم از کوچه و گذر پراکنده شدند و پشت سربازها کمین گرفتند. کودک سر خود را در بین پاهای خود قرار داده بود. تعدادي از جوان ها گرد سربازی را گرفته و چيز هايي می پرسیدند. سرباز فرصتی نیافت تا پرت و پلا بگوید. صدای شلیک گلوله ی همه را میخکوب کرد. دروازۀ سبز باز شد و صدای شلیک گلوله های پی در پی سیلی به گوش حاضرین می زد. همه گوش ها قفل شده بود و صدای کودک را نمی شنیدند. کودک بر خواسته بود. کودک فریاد می زد"فروشنده خدا کیست؟ می خواهم خدا بخرم!!! گلو درد کودک باعث شد که نتواند زیاد و پی هم صدا بزند. وقتی کودک خدا را خرید گلو درد اش هم خوب شد. او خاموش شد. کلاغکی که بر روی شاخه هاي درخت خشکيده و کهنسال آرام گرفته بود آهسته به هوا پرید. لحظه ای گذشت. تقریبا همه چیز به حالت عادی خود برگشت. نیرو های پلیس بسیار کم رنگ شدند و در حال محو شدن بودند. مرد دوکاندار که فرصت نکرده بود دوکان خود را بَسته کند، دوکان خود را قفل کرد. مردي که درون لباس های گرم خود را پنهان کرده بود هم ايستاده شد و پيکري که در گل غلتيده بود را نگاه می کرد. تعداد عابرینی که بالای جنازه ایستاده می شدند لحظه به لحظه زیادتر می شد. بیست یا سی جفت شاید هم پنجاه جفت چشم در یک لحظه و در یک مکان در حال دیدن خدا بودند. خدای که توسط کودک خریداری شده بود را همه نگاه می کردند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 13:20 توسط بلخی
|
|
||
|
|
|
|
|
«گمشده» در غبار!
نگاهی به داستانهای محمد امین محمدی
قسمت ششم
صحنه آرایی صحنه آرایی در داستان های «من گمشده»، «خرید کودکانه»، «خروسک پنجشیری»، «سوء ظن» و تا حدودی «بعد از دی دی آر» قابل تامل است و می شود گفت که داستانی بوده و از آن به خوبی استفاده شده است. در بقیه آثار، از آنجا که سبک و سیاق داستانی در آنها مخدوش می باشد، مسئله صحنه آرایی نیز با تردید مواجه می شود. نویسنده بهتر است حتی الامکان، از کلمات کاربردی تر و غیر مستقیم تر در داستان، استفاده نموده و بداند که به میان آوردن هیچ «کلمه» ی در داستان نباید بی هدف و بی مورد باشد یعنی دقیقا مصداق سخن آن بزرگ که اگر در جای از داستان تفنگی را به خواننده نشان دادید، حتما باید در طول داستان گلوله ی از آن شلیک شود، تا نشان دادن تفنگ بیهوده نباشد. شخصیت پردازی نویسنده برای نوشتن داستان مجبور به استفاده از اشخاص داستانی می باشد و به همین دلیل باید در حد نیاز به معرفی اشخاص و قهرمانان داستانش بپردازد. گرچه احتمال دارد که اشخاص داستان انسان یا حیوان و یا هر چیز دیگری باشد، ولی آنچه که اهمیت دارد، نوع معرفی و چگونگی آن است و نه چیز دیگر. گرچه نویسنده می تواند به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم به معرفی شخصیت ها بپردازد، اما باید تلاش کند که از نهایت دقت و تبحر خود استفاده نماید. نمونه های از معرفی اشخاص: 1- خلقت آدم: «همه ساکنان حرم امن ملکوت شگفت زده شده بودند... تعدادی به هیجان آمدند و منتظر بوند که مخلوق تازه را ببینند و تعدادی هم افسرده حال شدند...» معرفی بسیار کلی و غیر داستانی است. 2- من گمشده: «جفت پاهایم را جمع کردم و سرم را بر روی آنها قرار دادم...» معرفی در این داستان با یک «عمل» آغاز می شود. 3- لیلی و مجنون: «لیلی و مجنونی بود در شهر ما که براي ازدواج شان يک دنيا مشکل وجود داشت. پدر و مادر ليلي در فامیل دل خوشي از پدر و مادر مجنون نداشتند و به همين دليل از ازدواج آنها جلوگيري مي کردند. مجنون شهر ما اسمش مجنون نبود بلکه از عشق ليلي بود که دچار جنون شده بود» در اینجا نیز کلی و غیر داستانی است. 4- بعد از دی دی آر: «پريشان بود و مي خواست هر طوري که شده تشويش را از خود دور کند. ترس بر تمامي اندام هايش بوسه زده بود. از تاريکي وحشت داشت.» این توصیف بیشتر نشانه قلم نویسنده است تا شخصیت داستانی. 5- خرید کودکانه:«امروز باید پول بیشتری نسبت به دیروز جمع می کرد. هنوز زمین را خوب گرم نکرده بود که بلند شد. جمعی به سوی او در حال حرکت بود. سعی کرد آنها را در بهترین شرایط قرار دهد. پیش خود مرور کرد."مه یتیم هستم. دو روز است که هیچ نخوردم. صواب دارد. خیر ببینی..."» در این مورد نیز معرفی شخصیت با توصیف مستقیم او آغاز شده است. 6- خروسک پنجشیری: «خروس که پای خود را به سنین پختگی گذاشته بود بدون توجه به دیگران و با هیچ گونه هراسی یک دور، دو دور، دور میدان چرخید بعد نزدیک صاحب خود ایستاد و کمی خود را جابجا کرد» این معرفی غیر مستقیم و عملگرا است. 7- سوء ظن: «بدبخت چهره اش زار می زد. دائم رنگ عوض می کرد گاهی سرخ گاهی زرد می شد. از دیشب تا به حال در تلاطم بود. می خواست اول زمینه سازی کند بعد حرف اش را بزند. در حرکات اش سرعتی محسوس دیده می شد. وقتی وارد خانه شد چشم هایش زیر فشار نعره می کشیدند» قضاوت نویسنده دراین معرفی کاملا گویا است. 8- جنون رقصیدن: «پدرم هر روز صبح زود بلند مي شد و خانه را جمع جور می کرد و چای صبح را آماده می ساخت. هميشه خدا هم پيشانی اش ترش بود و دائم هم عصبانی به نظر می رسید. اگر يکی از ما خطائی می کرد آنقدر لت* می خورد که حتی خود پدر از نفس می افتاد» بازهم شاهد یک توصیف مستقیم هستیم. نگاه کلی: در بیشتر داستانها، یا شاهد معرفی کلی هستیم، یا توصیف مستقیم و فقط در دو مورد با معرفی تصویری مواجه می شویم. گرچه نویسنده با توصیف هم می تواند اشخاص را معرفی کند، اما این معرفی دو عیب بزرگ دارد، اول آنکه نشانه و آثار قلم و دخالت نویسنده در داستان آشکار است و دوم آنکه معرفی کلی بوده و خیلی داستانی نیست. بهترین نوع معرفی اشخاص در داستان، معرفی تصویری است و این به دو طریق به خوبی انجام می شود، اول اینکه شخصیت را در حال انجام «کاری» به خواننده نشان دهیم و به تصویر بکشیم و دوم اینکه او را با «گفت و گو» وارد داستان نماییم. دخالت نویسنده در بخش قبلی به مواردی از دخالت نویسنده در داستان ها مواجه شدیم، کلی گویی، توصیف مستقیم، وجود دانای کل، قضاوت در مورد اشخاص مانند «بدبخت»، نتیجه گیری و... از مصادیق عمده دخالت نویسنده می باشد که در این آثار کم و بیش با آنها سروکار داریم. نو آوری در محتوای آثار امین شاهد یک نوع نوآوری و ابتکار جالب و شاید خلاقانه، می باشیم. «خلقت آدم» از نظر سوژه و محتوا، مبتکرانه است و «بعد از دی دی آر» نیز نگاه تازه ای به مسایل و معضلات اجتماعی دارد. اگر نویسنده تلاش کند تا علاوه بر خلق ابتکار و نوآوری در سوژه، محتوا و... در تکنیک و پرداخت داستانها نیز، ابتکاراتی به خرج دهد، سیر داستان نویسی وی دگرگون خواهدشد. واقعیت مانندی «خلقت آدم»، «لیلی و مجنون» و کمی هم «بعد از دی دی آر»، از واقعیت مانندی داستانی برخوردار نمی باشند. در این نوع موارد که داستان بر گرفته ازیک جریان واقعی است و حتی اگر هم اصل ماجرا چنین نباشد، بازهم نویسنده باید با یک پرداخت خوب، آن را تبدیل به یک جریان واقعگرای داستانی نماید. در دنیای داستان از آنجا که نویسندگان بیشتر با حوادث و مسایل غیر واقعی سروکار دارند، اگر نتوانند آنها را به واقعیت داستانی تبدیل نمایند، اصلا داستانی متولد نمی شود. محتوای داستانی داستان های محمدی، در کل در برگیرنده یک نوع اعتراض روشنفکرانه اجتماعی است. او با یک نوع احساس نوگرایانه، خود را در برابر نارسایی ها، تبعیضات، فساد، بی عدالتی و... مسئول دانسته و خشم و فریاد خود را با زبان قلم بیان می کند. داستان های او بیانگر و ادامه جریان ادبیات مقاومت است که در خارج شکل گرفت و به داخل منتقل گشت. اما جای تعجب اینجا است که در زمانه ی که ادیبان جریان مقاومت در وصف «می»، «میخانه»، «مهرویان» و... می سرایند و می نویسند، چگونه کسی در حال و هوای گذشته آنان سیر می کند! ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 13:14 توسط بلخی
|
|
||
|
|
|
|
|
«گمشده» در غبار!
نگاهی به آثار نویسنده جوان محمد امین محمدی قسمت پنجم نثر داستانی نثر در داستان، از اهمیت و ارزش زیادی برخوردار است و هرچه نثر داستان، قوی تر و پخته تر باشد، نشاندهنده زبردستی، تسلط، مهارت و چیره دستی نویسنده در کار خودش است. از طرفی هر داستان نثر ویژه و خاص خودش را می طلبد، یعنی داستان کودک به نثر کودکانه نیازمند است و داستان حادثه ای به نثر حادثه ای و داستان احساسی به نثر احساسی و... از سوی دیگر کلمات به کار رفته در هر داستان، باید کاملا حساب شده و بجا انتخاب و گزینش شود، در حدی که امکان تعویض کلمه به کار رفته با کلمه هم معنا و مشابه وجود نداشته باشد. نمونه های از نثر داستانی امین: از داستان من گمشده: «یشتر اوقات هنگام گرسنگی سعی می کنم خود را در ذهنم مجسم کنم. آخرین تصویری را که در آینه مشاهده کرده بودم را خوب به یاد دارم. هیچ شباهتی به من نداشت. می خواستم خودم را در آینه پیدا کنم ولی به جزء یک سلسله خطوطه نامشخص و ساده که به رنگ سیاه و سفید بود چیزی دیگری در ذهنم تداعی نمی شد.» از داستان خرید کودکانه: «امروز خوب شروع شده بود. پول سیاه را محکم در دستان خود می فشرد. کمی گرم شد و بعد خرامان خرامان رفت تا دوباره به انتظار بنشیند. هر روز صبح زود لب جوي روبروي دروازه سبز بزرگ مي نشست. باید همیشه پیش دروازه های بزرگ و نو می رفت. چیزهای را که یاد گرفته بود را سعی میکرد دائما تکرار کند. باید به همگی چسبید و گفت گرسنه هستم. پدر و مادرم کشته شده و من یتیم مانده ام...» از داستان خروسک پنجشیری: «...اما حریف اش جوان بود و عاصی. خون در رگهای حریف اش در حال جوشش بود. بدون اینکه جوابی بدهد خیزی بر داشت و سوی خروسکی که تنها هنرش خوب جنگ کردن بود حمله کرد. خروسک پنجشیری خود را کناری کشید. سعی کرد با خوردن چند شتل از کوره در نرود. بدنش را درد گرفته بود. چاره ای نداشت باید از خود دفاع می کرد. دیگر غیرت اش به او اجازه نمی داد که میدان را ترک کند.» ارزیابی کلی: متاسفانه در دنیای جدید که کامپیوتر جای کاغذ و قلم را از نویسنده گرفته و اینترنت جای روزنامه و مجله را، به همین دلیل قضاوت در مورد آثار و نگارش ادبی، تقریبا سخت و دشوار است و انسان نمی داند که آیا به نثر داستان چاپ شده در اینترنت و ارسال شده توسط ایمیل، اعتماد کند و یا این که احتمالات دیگر را نیز در نظر گرفته و با احتیاط قضاوت نماید؟ بهترین نوع قضاوت زمانی امکان دارد که نقاد از روی دستخط نویسنده، به نقد اثر بپردازد که مع الاسف در شرایط کنونی دشوار و حتی دور از واقعیت می باشد. پس بهتر است نقاد با احتیاط قدم بردارد، تا نقد هم منصفانه از کار در بیاید. با توجه به نکته بالا، اعتقاد دارم که نثر امین، نثر کاملا داستانی است و این از خواندن همان سه مورد گزینش نیز به خوبی برمی آید. نثر به گونه ای است که خواننده را با خود بکشاند و با جریان داستان پیوند دهد. در هر مورد، نثر سبک ویژه خود را دارد و هماهنگ با نوع داستان است. البته آنچه که ذکر شد دلیل بر نداشتن عیب و ایراد در آثار نیست، طبیعی است که هر اثری هرچه قوی باشد بازهم دارای عیب و نقص خواهد بود. اما همینکه نثر یک داستان با خود داستان هماهنگ باشد، دست نقاد از پست بسته خواهد شد ولی به امین و هر نویسنده دیگری توصیه می شود که در جهت تقویت و پختگی نثر داستان نهایت تلاش خود را به کار گیرد. زیرا نثر قوی موجب می شود تا نویسنده در تمامی موضوعات نگارشی، از توانمندی ویژه ی برخوردار شده و در زندگی از مواهب آن بهره مند گردد. نگارش ادبی نگارش ادبی، یک داستان یا اثر ادبی، زمانی می تواند مورد سنجش قرار گیرد، که اثر یا دست نویس باشد و یا در جای چاپ شده باشد، اما بررسی و قضاوت در باره یک اثر از جهت نگارشی در حالی که آن اثراز طریق فضای مجازی منتقل شد ه است، به دور از همان احتیاط ذکر شده قبلی خواهد بود. به همین جهت نگارنده ترجیع می دهد که آثار امین را از این مقوله مورد ارزیابی قرار ندهد. توصیف داستانی توصیف، یکی از عناصر مهم در پیشرفت داستان و انتقال مفاهیم آن به خواننده می باشد و به همین علت هر نویسنده ی مجبور است به گونه ی از کارکرد آن استفاده نماید. اما در این قسمت هر نویسنده شگرد خاص خودش را دارد و از روش خود در توصیف داستان استفاده می کند. علاوه بر آن از آنجا که توصیف در داستان شامل بخش های مختلف آن شده و دارای اجزای گوناگون می باشد، لاجرم نویسنده باید آگاه، قدرتمند و بسیار متبحرباشد تا بتواند از توصیف را بجا و متوازن به کار ببرد. نمونه های از توصیف نویسنده: «به اندازه یک کاسه آش شکمم به پشتم نزدیک شده بود. شکمم با همهء شکم ها فرق دارد نه قاری می کند و نه قوری فقط هنگام گرسنگی باعث می شود که ذهنم خوب کار نکند. بی اختیار هنگام گرسنگی کنجی می افتم و به فکر فرو می روم. فکر که چه عرض کنم بیشتر در توهمات است که غرق می شوم. همه آدم ها در مقابلم از ریخت می افتند و چهره ها مخدوش می شوند.» «بيشتر اوقات جفت زانوان خود را در بغل مي گرفت و سر خود را آرام بر روي آنها قرار مي داد. دوست داشت اما نمی توانست برای همیشه چشم هاي خود را بسته نگاه دارد. به محض بستن چشم ها کابوس هاي بيشماري به ذهنش هجوم مي آوردند و باعث برهم زدن آرامشش مي شدند. نمي توانست مدت زيادي چشم هايش را بسته نگه دارد.» «هوا سرد بود و ميلرزيد. نمی توانست تعریف درستی از سردی داشته باشد به همین خاطر هیچ وقت هم نتوانست از سردی گله ی کند. سعی می کرد همیشه به چهره آدم ها خوب نگاه کند. کارش شده بود درد و دل کردن و گفتن قصه هایه تلخ و به کمین می نشست تا بتواند مهربانی از مردم شکار کند. تلاش می کرد که همه تصویر ها را خوب به ذهن بسپارد.» «خروس که پای خود را به سنین پختگی گذاشته بود بدون توجه به دیگران و با هیچ گونه هراسی یک دور، دو دور، دور میدان چرخید بعد نزدیک صاحب خود ایستاد و کمی خود را جابجا کرد. چند مرتبه بالهای خود را بر هم زد مقداری سینهخود را بیرون داد و بر نوک پنجه های خود ایستاد و یکی دو بار با صدای بلندی بسیار کوتاه و خلاصه شده اذان گفت. اذان گفتن خروسک باعث شد تعدادی سر ذوق بیایند و به تعریف و تمجید از خروسک کلنگی بپردازند.» «برای لحظاتی دست اش را بر روی شانه ی من گذاشت کمی احساس سردی کردم انگار خودش متوجه شد. سعی کرد خود را کوچک تر کند. اشتیاق اش را می دیدم اما نه برای تصاحب من فکراش جای دیگری بود. جرقه های کنجکاوی باعث می شد در وجودم آتشی به پا شود. شعله های آتش به پا شده لحظه به لحظه در حال زیاد شدن بود و داشت امانم را می برید.» ارزیابی کلی: توصیف های نویسنده بدک نیست، زیرا در نمونه های که آوردیم، شاهد یک نوع تصویر سازی هستیم که موجب تحرک و پویایی داستان می شود. ولی آیا نویسنده نمی تواند بهتر از این به توصیف بپردازد؟ نویسنده قادر است از وسایل و ابزارهای دیگری نیز در توصیف داستان، یا اشخاص و مانند آن، استفاده نماید ولی متاسفانه چنین نکرده است. «گفتگو» یکی از بهترین ابزارهای موجود برای به کارگیری توصیف در داستان است و بهتر است نویسنده ای که می خواهد موفق باشد، سعی خود را در استفاده از آن به کار گیرد. ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:18 توسط بلخی
|
|
||
|
|
|
|
|
«گمشده» در غبار نگاهی به آثار داستانی محمد امین محمدی قسمت چهارم سوژه های داستانی اغلب داستان های امین دارای موضوع اجتماعی بوده و سوژه آنها برگرفته از مسایل عادی و روزمره زندگی مردم و با آنها آمیخته می باشد. امروزه یافتن سوژه نو و جدید، محال و غیر ممکن می باشد. زیرا همه سوژه ها توسط نویسندگان مورد بهره برداری قرار گرفته و به نگارش در آمده است و آنچه هم که در گزینش یک سوژه مهم است، نوع نگاه نویسنده به سوژه می شود و چیزی هم که موجب پدید آمدن آثار و نویسندگان جدید می شود، نه خود سوژه که همان نوع نگاه، پرداخت نو، نگاه نو، خلاقیت و... می باشد که اگر در اثری وجود داشته باشد و فردی خلاقیت ایجاد آن را داشته باشد، اثر، ویژگی ادبی و داستانی می یابد و به فرد نویسنده اطلاق می شود: 1- خلقت آدم: خلقت آدم سوژه جدیدی نیست و قبلا توسط نویسندگان بسیاری به رشته تحریر در آمده است، نویسنده در این داستان کوشیده است که نگاه تازه ای به خلقت انسان داشته و طرح نو در اندازد، اما کوشش نویسنده می توانست به جا باشد، اگر مسئله «حقارت زمین» سوژه اصلی اثر قرار می داد. در حالی که در این نوشته سوژه «خلقت» است و نه حقارت زمین. نویسنده می توانست با مانور بیشتر و دستمایه قرار دادن آن، یک اثر کاملا نو و بدیع بیافریند ولی با وجود مطرح شدن قضیه و نتیجه گیری نهایی، کلیت داستان به خلقت بیشتر عنایت دارد تا حقارت زمین. در آن صورت بهتر بود نویسنده عنوان داستان را «حقارت زمین» بگذارد و نه «خلقت آدم» 2- من گمشده: داستان «من گمشده» داستان خوبی است و قابل تامل و سوژه آن با همه تکراری بودن، تداعی گر یک «سرگشتگی درونی» است و نگاه عرفانی به ماجرا دارد. در این داستان نویسنده در پروش سوژه موفق عمل کرده و به آن ردای مناسبی پوشانده است. گرچه اگر کمی زحمت می کشید، می توانست اصلا یک قبای نو بر تن آن کند. 3- لیلی و مجنون: لیلی و مجنون سوژه عاشقانه یک لیلی! و یک مجنون! است و همین و بس. نویسنده در این داستان فقط تلاش کرده تا دیدگاه خود و یا نوع نگاه دیگران را در ارتباط با آن، مطرح کرده و به نتیجه دلخواه خود (که البته شعاری بیش نیست) برسد. متاسفانه این اثر از جهت سوژه، پرورش داستانی نداشته و علاوه بر تکراری بودن سوژه و موضوع، تکراری بودن نگاه و... نیز کاملا عریان است. 4- بعد از دی دی آر: بعد از دی دی آر داستان فرمانده ی است که بعد از خلع سلاح گرفتار فقر شده و مجبور می شود برای تامین زندگی به ... روی آورد. در این داستان هم نگاه تازه ای وجود ندارد، اما این که فرمانده ی گرفتار یک چنین فلاکتی می شود، می تواند برای خوانندگان ما نو باشد و گرنه همه چیز تکراری و کهنه است. 5- خرید کودکانه: خرید کهنه بیانگرسوژه یک کودک بینوا است که هر روژه در شهر گدایی می کند و دوست دارد که خدائی را که مادرش در جوانی گم کرده است، بخرد و با خود به خانه ببرد، اما نمی داند که قیمت خدا چند است. در این داستان نویسنده از یک سوژه کاملا کهنه، نگاه نوی ایجاد کرده و تحول جدیدی پدید می آورد. 6- خروسک پنجشیری: سوژه داستان خروسک پنجشیری نیز با پرورش و تخیل نویسنده و آمیختگی آن با مسایل اطراف، به خوبی تبدیل به یک سوژه داستانی شده است. 7- سوء ظن: سوژه داستان سوء ظن به زن و شوهری مربوط میشود که قبل از ازدواج، روابطی داشته اند و اینک نیز مرد با دیگرانی ارتباط دارد. این نوع سوژه های عشقی که از مسایل متداول هر جامعه می باشد، در صورتی که پرداخت نوی داشته باشد می تواند به «اثر داستانی» تبدیل شود، در حالی که در این اثر، به نظر نمی آید که نویسنده به آن از نگاه و منظر جدیدی پرداخته باشد. بهتر است نویسنده در این داستان نگاه خود را تغییر بدهد. پیش فرض های ذهنی در مورد سوژه ها، نویسنده در دام خودش گرفتار کرده و مانع نوآوری و خلاقیت وی می شود. 8- جنون رقصیدن: در جنون رقصیدن نیز با مشکل بالا مواجه هستیم. در این داستان نیز خواننده با هیچ نوع نوآوری در سوژه داستان مواجه نمی شود. زیرا همان یتیمی است و مشکلات آن و فرزندان بی مادر و آمدن نا مادری و حل نشدن مشکلات و خود کشی یا دیگر کشی. دقیقا همانند همه نمونه های که ممکن است زیاد شنیده باشیم و حتی دیده باشیم. ارزیابی کلی: اگر بخواهیم عملکرد نویسنده را در این بخش به صورت کلی و اجمالی مورد بررسی قرار دهیم، به این نتیجه خواهیم رسید که وی در پرورش برخی از سوژه ها موفق و در برخی نیز نا موفق بوده است. تصور می کنم که دلیل عمده عدم موفقیت یک نویسنده در این مورد چند عامل اساسی می باشد: 1- دخالت احساسات و به جوش آمدن آن در نویسنده. 2- اعمال سلیقه شخصی و نظر فردی نویسنده و نه عمل داستانی او. 3- عدم پرورش ذهنی سوژه و کارکردن و بازی کردن با آن. 4- جدی نپنداشتن کار. 5- نوشتن آنی. طرح داستانها در آثار کلاسیک منظور از طرح، همان چهارستون اصلی یک اثر است که معمولا این طرح بر اساس روابط علت و معلومی بنا شده و به عناصر داستان قوام و اصالت می دهد. هرچه طرح قوی تر باشد، داستان پخته تر خواهد بود. در داستان نو گرچه چیزی به نام چهارچوب اصلی وجود ندارد، اما بازهم ما شاهد رگه های از آن مشخصه هستیم و گرنه داستان شکل نخواهد گرفت. در آثار امین که همه آنها داستان کلاسیک به حساب می آیند، لاجرم ما به دنبال طرح با مشصه اصلی آن هستیم و اینجا است که کمی گرفتار مشکل می شویم: 1- خلقت آدم: در این داستان طرح مشخصی وجود ندارد. زیرا نویسنده به گونه ای وارد داستان نشده است که قابلیت پرداختن به طرح را داشته باشد. حقیقت این است که این اثر قبل از آنکه داستان را در ذهن انسان تداعی کند، بیشتر در بردارنده خصوصیات «افسانه» می باشد. 2- من گمشده: داستان من گمشده دارای طرح مشخص است ولی نویسنده می توانست از مسئله گرسنگی بهتر از این نیز استفاده نموده و به داستان هویت بیش تری ببخشد. 3- لیلی و مجنون: داستان لیلی و مجنون، دقیقا همان سیر خلقت آدم را دنبال می کند و هیچ دلیل و منطقی بر آن حاکم نیست. گرچه ممکن است که در دنیای حقیقی این چنین باشد، اما یک نویسنده حق ندارد با موضوع به این مهمی اینچنین رفتار نماید. 4- بعد از دی دی آر: در این داستان نیز طرح روال منطقی و پیچیدگی یک طرح داستانی را ندارد. آیا هرکسی که در آن وضعیت قرار گیرد، به همان سمت خواهد رفت؟ یا این که نویسنده علاقه مندانه او را به سمت دلخواهش روان کرده است؟ 5- خرید کودکانه: دارای یک طرح منطقی است، اما نویسنده می توانست آن را زیبا تر پایه ریزی نماید. خدای مادرش چگونه گم شده است؟ دروازه سبز چیست یا مال کیست؟ درگیری برای چیست؟ 6- خروسک پنجشیری: این داستان نیز دارای یک طرح قابل قبول می باشد ولی به نظر می رسد که سوژه داستان امکان پردازش بهتری دارد ومی شد آن را به یک شاهکار بومی تبدیل کرده و نهایت دقت و ظرافت را در آن به کاربرد. 7- سوء ظن: عیب سوء ظن علاوه بر نکات ذکر شده قبلی، در عدم پرداخت آن و دیدگاه ساده نویسنده می باشد. این نوع آثار نباید فدای سهل انگاری موجود در ذهن نوسنده شود. طرح داستان مقدارکی خام و نپخته است. 8- جنون رقصیدن: گرچه طرح در این داستان نیز با مشکل مواجه است، اما به طور کلی نویسنده آن را چنان با مقدمات داستانی عجین کرده است که تا حدودی آن نقص کمرنگ شده و به نظر نمی آید. این داستان با مشکلات داستان خرید کودکانه مواجه می باشد. ارزیابی کلی: در داستان های امروزی و از نوع کلاسیک، نویسنده باید بعد از سوژه و آماده سازی آن، به طرح داستان نگاه و توجه ویژه داستان باشد و قبل از نگارش داستان، آن را به خوبی در ذهن سبک و سنگین کند. ممکن است نویسنده دارای یک سوژه عالی باشد ولی طرح آن کشش لازم را نداشته و نتواند آن سوژه را تبدیل به یک داستان موفق نماید. طرح باید چهارچوب مشخص، منظم، منطقی، قابل قبول، هنری و داستانی بوده و قابلیت پذیرش سوژه و پرداخت آن را داشته باشد. طرح باید به داستان شکل و فرم مطلوب را بدهد و در خدمت تکنیک آن بوده و عناصر داستانی را به راحتی در خود جای داده در میان آن عناصر حل شود، و با این همه خود طرح اصلا به نظر نیامده و دیده نشود. با این اوصاف باید اذهان کرد که در آثار امین سهل انگاری های از این دست دیده می شود و در کل به نظر می آید که نویسنده در حد نیاز به طرح های داستانها توجه و دقت نکرده است. زاویه دید در آثار امین از دو زاویه دید استفاده شده است: 1- اول شخص که شامل داستان «من گمشده»، «سوء ظن» و «جنون رقصیدن» می شود. 2- سوم شخص که شامل بقیه آثار است. در سه مورد اول نویسنده بجا از اول شخص استفاده کرده است و خوب بود که داستان «خرید کودکانه» نیز با همین زاویه دید نوشته می شد. اما در بقیه داستانها، که زاویه دید سوم شخص است، به طور کلی شاهد یک دانای کل همه فن حریف و آگاه هستیم، درحالی که در داستان امروز جایی برای چنین چیزهای وجود ندارد و معمولا سوم شخص بسیار محدود تر از آن چیزی است که امین به آن پرداخته است. بهتر است در این موارد نویسنده خود را کنترل کرده و کمتر وارد داستان شده و به دهان آنها حرف بگذارد. گفت و گو من در تعجبم که چرا «دیالوگ» در آثار نویسنده دیده نمی شود؟ دیالوگ نقش بسیاری در داستان داشته و در پیشبرد و پرداخت آن شاهکار می کند. باید نویسنده تلاش کند تا از این ابزار مفید و ساده نهایت بهره را ببرد، که متاسفانه اصلا اینچنین نیست و به نظر می رسد که نویسنده با دیالوگ دشمنی دیرینه دارد. چند مورد جزئی موجود نیز دیالوگ به حساب نمی آید تا چه رسد به این که در داستان نقش هم داشته باشد. ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 10:4 توسط بلخی
|
|
||
|
|
|
|
|
از «بایسکل ران» تا «چهارخونه» نگاهی به کارکرد سینما و تلویزیون ایران در قبال مهاجرین افغان پیش زمینه: به بهانه پخش طنز «چهارخونه» از شبکه سوم سیمای ایران (که خوشبختانه فعلا متوقف بوده و متاسفانه قرار است بعد از ماه رمضان ادامه پیدا کند)، مناسب دیدم نگاهی داشته باشم به کارکرد سینما و تلویزیون ایران در قبال مهاجرین کشورمان و گرچه لازم است اعلام نمایم که اطلاعات اینجانب متکی به حافظه ناقص خودم بوده و ضرورتی ندیدم تا به منابع موجود مراجعه کنم، زیرا اول این که هدف از این نوشته تحلیل و ارزیابی می باشد و نه تحقیق و پژوهش و دوم این که نگارنده سررشته ای از سینما نداشته و لازم نمی دانم که خودم را درگیر آن نمایم و سوم این که وقت و فرصتی برای اینکارهم ندارم. اما فکر می کنم در شرایط فعلی نوشتن یک تحلیل و ارزیابی کلی در این رابطه لازم و ضروری می باشد و می تواند برای خوانندگان جوان مفید باشد. امیدوارم که این نوشته قدمی باشد و زمینه ی شود تا هنرمندان رشته سینما دست به قلم برده و به نقد تک تک فیلم های سینمایی و سریال های تلویزیونی مرتبط با مهاجرین همت گمارند. این نوشته در سه بخش تقدیم خوانندگان می شود: 1- نگاهی گذرا به سینمای ایران، 2- مهاجران افغان در سینمای ایران، 3- مهاجران افغان در تلویزیون ایران. بخش اول: نگاهی گذرا به سینمای ایران سینمای ایران از زمان پیدایش خودش تا به امروز و همانند تمام همردیفانش، تحولات بسیاری را پشت سر گذاشته است، تا به وضعیت امروز رسیده است و در واقع تاریخ این سینما همانند سینمای همه کشورهای جهان است. مثل سینمای کشورمان و برخی از کشورهای جهان سومی دیگر فقط با این تفاوت که سینما در ایران نسبت به برخی از کشورها از سابقه بیشتری برخوردار بوده وبر اثر علل و عواملی رشد و تحول زیاد و فراز و نشیب های مختلف را پشت سر گذاشته است. گرچه نگارنده با وضعیت سینمای قبل از انقلاب ایران آشنایی ندارم، اما تا حدودی با جریانات و تحولات سینمای بعد از انقلاب آشنا بوده و لازم است که در این ارتباط نکاتی را یادآوری نمایم: با اوج گرفتن انقلاب اسلامی و ادامه آن بیشتر عناصر سینمایی ایران شامل تهیه کنندگان، کاگردانان، بازیگران و... این کشور را ترک کرده و به کشورهای دیگر گریختند. در نتیجه و بعد از پیروزی این انقلاب کمتر عنصری باقی مانده بود که می توانست در خدمت سینما باشد. اما با این وجود برخی از افراد و عناصر سینمایی همچنان در کشور باقی مانده و به دنبال ایجاد شرایط مناسب برای ادامه کار و بازگشت به سینما بودند. علاوه بر گروه قبلی، افراد و کسانی که قبل از آن در تاتر و در بخش های دیگر هنری فعالیت می کردند، زمینه حضور خود در سینما را مناسب تشخیص داده و به جرگه اهالی سینما پیوستند. همانطور که همیشه تمامی انقلاب های جهانی، تحول آور بوده و زمینه ظهور و شکوفایی برخی از افراد را فراهم نموده است، انقلاب ایران نیز در این زمینه و در بخش سینما افرادی را پرورش داده است که آنان تاثیر قابل توجهی در سینمای بعد از انقلاب داشته اند. بعد از انقلاب «حوزه اندیشه و هنر اسلامی» با سرمایه گذاری بر روی هنر و ادبیات دینی، هنرمندانی را تربیت کرد که اینک بیشتر هنرمندان مطرح ایران، شاگردان همین موسسه به حساب می آیند. ورود این افراد به جریان ادبیات و هنر روند سینمای ایران را کاملا دگرگون کرد. محسن مخملباف، مرتضی آوینی و ابراهیم حاتمی کیا و... از جمله کسانی اند که از این حوزه برخاسته اند. با توجه به وضعیت موجود، سینمای بعد از انقلاب روند زیر را در پیش گرفت: بعد از پیروزی انقلاب، اولین فیلم های ساخته شده بیشتر در بردارنده سوژه های انقلابی همچون مبارزه با خوانین، ظلم و ستم و جنایات رژیم گذشته و عوامل آن، شرایط حاکم بر کشور در رژیم قبل و مواردی از این قبیل بود و طبیعتا بیشتر سازندگان آنها شامل گروه اول و کم و بیش گروه دوم و به ندرت افراد گروه سوم می شد. با ورود رسمی گروه سوم به صحنه سینما که برجسته ترین فرد در میان آنان مخملباف به حساب می آید، روند فیلم سازی دچار یک دگرگونی گردید. مخملباف که قبل از آن داستان می نوشت، یکباره به کارگردانی روی آورد و مقوله ی به نام سینمای «معنا گرا» را وارد سینمای ایران کرد. «توبه نصوع» شاخص ترین کار مخملباف در این زمینه بود که هنوز هم طرفداران خاص خودش را دارد. مسئله ضد انقلاب، ترورمسئولین، بمب گذاری، جاسوسی و... از مسایلی بود که در ادامه روند رو به رشد سینمای ایران، توسط بسیاری از کارگردانان مورد توجه قرار گرفت. با شروع جنگ، بیشتر مسایل به آن معطوف شد، اما سینمای ایران مدتها در حاشیه جنگ تنفس کرده و نتوانست از آن به خوبی استفاده نماید. اما با گذشت زمان جنگ کار خودش را کرد و آرام آرام برخی با توجه به وضعیت موجود، اکشن های را تولید کردند تا عطش مردم را فرو نشانند. مهمترین اکشنی که به فروش وحشتناک دست یافت «پرواز عقابها» نام داشت که موجب پدید آمدن صفهای طویل و حتی شبانه در جلوی سینماهای ایران گردید. اما این روند گرچه تا امروز هم ادامه دارد، ولی نمی توانست برای همیشه سینماها را تسخیر نماید. سینمای جنگ باید روند منطقی خود را دنبال می کرد و با حضور برخی از افراد در این میدان «سینمای جنگ» متولد شد. محسن مخملباف، ابراهیم حاتمی کیا و رسول ملا قلی پور تاثیر به سزا و نقش فراموش نشدنی در سینمای جنگی ایران دارند. از آغاز دهه شصت در سینمای ایران کم و بیش به مسایل اجتماعی، مشکلات خانوادگی، طلاق، ازدواج، مواد مخدر و... پرداخته شد و عوامل آن بیشتر شامل گروه اول بود که شاید این موضوعات را برای گیشه مناسب تر تشخیص می دادند. در طول دهه شصت همین روند و با فراز و نشیب های بیشتر ادامه یافت ولی روز به روز افراد و گروه های تازه ای به جمع سینمای ایران اضافه شده و در کنار آن به صورت طبیعی موجب تغییراتی در وضعیت آن می شدند. اما با پایان جنگ، سینما نیز شاهد تغییراتی در متن خود بود. حضور زنان در سینما که دراوایل محدود بود، موجب پدید آمدن سینمای عاشقانه در قالب موضوعات اجتماعی گردید. سوژه غالب در این دوران پرداختن سینما گران به مشکلات و مسایلی جامعه بود که در قالب های گوناگون جلوه می کرد. این روند تا اواسط دهه هفتاد ادامه یافت. در اواسط دهه هفتاد و با ورود جریان اصلاح طلب و حاکمیت آنان بر ایران، سینمای این کشور نیز همچون جامعه آن، پذیرای شرایط جدیدی شد که مهمترین تاثیر آن بر سینما، گسترده شدن موضوعات مورد علاقه فیلم سازان بود. در این دوره فیلم سینمایی «مارمولک» توسط کمال تبریزی ساخته شده و باعث سرو صداهای بسیاری شد و و بسیاری را به واکنش وا داشته و نام آن را بر سر زبانها انداخت. نتیجه معلوم بود: یک هفته اکران آن در تهران، رکورد فروش تاریخ سینمای ایران را شکست. اما تکثیر غیر قانونی آن، پولهای باد آورده بسیاری را سرازیر جیب دلالان کرد. در دوره بعدی (فعلی) نیز همان روند گذشته ادامه دارد و تغییرات در حدی نیست که خیلی چشمگیر باشد. سینمای ایران دغدغه های خاص خودش را دارد که ممکن است در هر دوره ای فقط نوع نگاه به آن عوض شود و گرنه موضوعات و سوژه های سینمایی سالها است که از گذشته پیروی می کند. در واقع حقیقت نیز همین است. زیرا سینما باید گویای جامعه ای باشد که در آن جامعه پرورش می یابد و رشد می کند و طبیعی است که باید منعکس کننده نگرانی ها، ذوقیات، سلایق، مشکلات و مسایل جامعه نیز باشد. مسایل جوامع انسانی نیز تقریبا در تمام دنیا مشترک است: جنگ، آوارگی، فقر، عشق، مشکلات اجتماعی، مواد مخدر، فساد و موارد از این قبیل. در این دوره «اخراجیها» ی مسعود ده نمکی (که ظاهرا قرار است یک فیلم مستند در مورد افغانستان نیز بسازد) نادر ترین فیلم ایرانی با موضوع جنگ است که علاوه بر شکست تمام رقیبان گیشه ای، حرف و حدیث های بسیاری بر انگیخت. امروزه کارگردانان و بازیگران سینمای ایران به چند دسته تقسیم می شوند: 1- گروه روشنفکری که در راس آن افرادی همچون محسن مخملباف، عباس کیارستمی، بهرام بیضایی و... قرار دارند. 2- گروه مذهبی که بسیاری از سینماگران بعد از انقلاب در این دسته قرار دارند. 3- گروه جبهه ای که شامل افرادی است که بیشتر فیلم جنگی می سازند، حاتمی کیا، ملا قلی پور و... در این دسته جای دارند. 4- گروه سیاسی که بیشتر به فیلم های سیاسی علاقه دارند. 5- گروه اجتماعی که بیشتر به ملودرام های عشقی و موارد از این قبیل علاقه نشان می دهند. در پایان این بخش توجه به دو نکته را ضروری می دانم: 1- نباید از یاد برد و غافل شد که سینمای ایران بعد از انقلاب روند و رشد چشمگیری را طی کرده و خواهد کرد و این البته و صد در صد به نفع سینمای منطقه و زبان و ادب فارسی می باشد. یک دلیل عمده این تحول، وجود سلایق و افکار و عناصر گوناگون در سینمای ایران می باشد و دیگری ورود جوانان علاقه مند، خلاق، مبتکر و نوگرا به این عرصه و سوم غنای فرهنگی و گذشته درخشان زبان و ادب فارسی و وجود شخصیت های فرهیخته و آثار بزرگ و... که سینما گران ایرانی به خوبی از آنها بهره می برند. 2- در ایران هنر دوبله هم دارای قدمت است و هم قدرت و این هم به نفع سینمای ایران بوده است و هم به نفع زبان و ادب فارسی. ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 10:38 توسط بلخی
|
|
||
|
|
|
|
|
«گمشده» در غبار! نگاهی به آثار نویسنده جوان محمد امین محمدی قسمت سوم در دو قسمت قبلی، به اهم مسایل کلی مرتبط با آثار داستانی محمدی، اشاره شد و در این قسمت وارد مسایل جزئی خواهیم شد، با دو تذکر به محمدی جوان که اولا نقد آثار به مفهوم صدور حکم نهایی نخواهد بود. هرکسی می تواند از هر اثری یک نوع برداشت نماید. معمولا اثری که مورد توجه گروهی قرار نمی گیرد، توسط یک گروه دیگر شدیدا استقبال می شود. از طرفی نقد عمدتا بر اساس سلایق و علایق صورت می گیرد و سلیقه هر فردی با دیگری نیز از زمین تا آسمان تفاوت دارد. در نتیجه آنچه که در این نوشته خواهد آمد، بر اساس برداشتهایی است که اینجانب از خواندن آثار شما به دست آورده ام و یقینا در این نوشته مرتکب اشتباهاتی خواهم شد. اما تلاش می کنم که قضاوتم در مورد آثار شما به دور از مسایل خارج از آثار تان باشد. نهایت سعیم را به کار می گیرم تا قضاوتم فقط و فقط بر اساس داستانهای شما باشد و نه غیر آن. خوشحال می شوم که عیب ها، خطاها و اشتباهاتم را متذکر شوید و خیلی دوست دارم که در پایان دیگاه و نگاه شما را در مورد این ارزیابی، در وبلاکم داشته باشم. و دوم این که شما چندین بار در خواست یک کاپی از این نوشته کرده اید، که با کمال شرمندگی به عرضتان برسانم که من همه نقد را به صورت یکجا نوشته نکرده ام. بلکه هر بخش که نوشته و آماده شد، آن را در وبلاک قرار می دهم. در نتیجه تا این لحظه فقط همین چند قسمت نوشته شده و بقیه آماده نمی باشد. دلیل این کار اولا گرفتاری های است که دارم و دوم این که برای نقد یک داستان را باید چندین مرتبه وبا فاصله چند روزه بخوانم تا بتوانم نکات لازم را یادداشت کنم و سوم این که دقت در جزئیات وقت گیر و مشکل آفرین است و دقت زیادی می طلبد و... ولی با این وجود با کمال شرمندگی از شما عذر می خواهم و امیدوارم که سهل انگاری مرا به بزرگواری خودتان نادیده بگیرید. اگر خدا بخواهد الباقی نقد آثارتان را که حدود (احتمالا) دو قسمت دیگر خواهد شد، طی همین هفته وهفته بعدی بارگذاری خواهم کرد. عنوان ها عنوان داستان، اولین وسیله برقراری ارتباط خواننده با یک اثر داستانی می باشد و لازم به گفتن نیست که عنوان باید دارای چنان قدرتی باشد که خواننده را در جا میخکوب کرده و اورا مجذوب خواندن داستان نماید. طبیعی است که استفاده از عنوانهای تکراری، کلیشه ای، توهم زا، غیر مرتبط با داستان و... نمی تواند کمکی به روند موفقیت داستان نماید. درمورد آثار بزرگ داستانی گفته می شود که نویسندگان آنها ماهها برای انتخاب عنوان اثرشان فکر کرده و از بین دهها عنوان خوب و جالب، در آخر فقط یک مورد را مناسب تشخیص می دادند و به همین دلیل امکان ندارد، یک عنوان دیگر بتواند همان اثری را داشته باشد که عنوان انتخاب شده دارد. در عنوان های آثار نویسنده جوانمان البته با فراز و نشیب زیادی مواجه هستیم و مجبوریم به بررسی تک تک آنها پرداخته و سپس اظهار نظر کنیم. عناوین داستانهای محمدی عبارتند از: 1- خلقت آدم: خلقت آدم «داستانواره» تولد موجودی به نام آدم است و چالشی که بین فرشتگان و آدمیان به وجود می آید. اما به نظر نمی آید که این عنوان بتواند کششی ایجاد کرده و خواننده را با خود همراه نماید در نتیجه خواننده با دیدن این عنوان علاقه ای به خواندن داستان پیدا نخوهد کرد. تصور می کنم که این عنوان گرچه با «قصه» داستان تناسب دارد، اما نمی تواند عنوان جالبی برای یک داستان باشد. 2- من گمشده: من گمشده حکایت کسی است که همیشه خودش را گم می کند و سپس به دنبال «من» گمشده خود می گردد و البته آن را نمی یابد. به نظر می رسد که در میان آثار امین (از این به بعد به محمد امین محمدی، امین اطلاق می کنیم) این عنوان یکی از بهترین عنوان های داستانی باشد. زیرا این عنوان دارای یک نوع ابهام و ایهام عاقلانه بوده و خواننده را در خود غرق می کند. دارای کشش و جذابیت مقبول بوده و به خواننده امکان تفکر و خلاقیت می دهد و.... 3- لیلی و مجنون: لیلی و مجنون همانگونه که از عنوان داستان مشخص است، حکایت یک عاشق و معشوق(!) سینه چاک (!) و فداکار(!) است که البته بر اساس پیروی از اصل خویش (لیلی و مجنون نظامی) اصلا عاقبت خوشی ندارد. و در نتیجه عنوان داستان از دور زار می زند که امین عزیز فکری به حال من بیچاره نکرده است. بزرگترین عیب این عنوان، کلیشه ای و تکراری بودن آن و لو دادن جریان داستان می باشد. در واقع این عنوان چاقویی به دست گرفته و شکم داستان را خالی می کند، و برای خواننده چیزی باقی نمی ماند تا بخواهد سرکی بکشد. 4- بعد از «دی دی آر»: بعد از «دی دی آر» داستان یکی از برادران (!) آدمکش است که به دلیل بازنشستگی در شرایط فعلی، مجبور به تحویل یکی از تفنگ های کهنه و شکسته اش از مخازن انباشته از سلاح خود، به طرح جمع آوری سلاح (!) در کشور جنگ زده افغانستان پیوسته است. این جنگ سالار قهرمان! شدیدا در گیر تامین معاش زندگی بوده و... بعد از «دی دی آر» عنوان جالبی برای این داستان نیست و در انتخاب آن دقتی نشده است. نویسنده قادر بود با استفاده از موضوع داستان، آن را به یک اثر جالب و به یاد ماندنی تبدیل نماید. 5- خرید کودکانه: خرید کودکانه، نشانه خرید و یا علاقه یک کودک به خرید چیزی می باشد، اما نکته ی که در عنوان وجود دارد این که خرید «کودکانه» است و این می تواند تا حدودی حداقل برخی از خوانندگان را به سوی خود بکشاند. 6- خروسک پنجشیری: خروسک پنجشیری داستان یک خروس جنگی است که وصف آن می تواند مردم بودنه باز و خروس باز شمال افغانستان را کاملا سر شوق آورده و از خود بی خود کند. این عنوان ازآن عناوینی است که مصداق «سهل» و «ممتنع» را به خود گرفته و دارای بار مثبت و منفی می باشد، در نتیجه خواننده را کمی تا قسمتی گیج و درمانده کرده و نمی داند که در قبال آن چه واکنشی نشان دهد. 7- سوء ظن: سوء ظن عنوان داستانی است که بر پایه یک سوء ظن شکل گرفته و بر همان نیز بنیان نهاده شده است. عنوان برای داستان مناسب نیست و خواننده را به بیراهه می کشاند. بهتر بود که نویسنده و با فکر و تعمق بیشتر، عنوان بهتری را گزینش می کرد تا از ارزش داستان کاسته نشود. 8- جنون رقصیدن: جنون رقصیدن، عنوان داستان یک خانواده طوفان زده ی است که حتی وجود «مادر» جدید هم نمی تواند آن را ازدام سهمگین حوادث برهاند. عنوان این داستان کمی گمراه کننده است و شاید خواننده (اگر آن را تا آخر بخواند) احساس کند که فریب خورده است. ارزیابی کلی: در یک نگاه کلی به نظر می رسد که عنوانهای انتخاب شده توسط نویسنده، با دقت کمتری گزینش شده و شاید دلیل آن عواملی باشد که در بخش قبلی برشمردیم و شاید هم نویسنده به اهمیت عنوان در یک داستان توجه نکرده است. نباید از نظر دور داشت که انتخاب عنوان مناسب رکن بسیار مهم و اساسی در داستان می باشد و اگر نویسنده این کار را با دقت و ژرف اندیشی انجام ندهد، لطمه جبران ناپذیری به آثارش خواهد زد. فرقی نمی کند که عنوان یک اسم باشد یا بیانگر یک حادثه یا احساس و مانند اینها، اما باید عنوان متناسب با داستان بوده و قابلیت انطباق بر آن را داشته باشد و دارای بار عاطفی و معنایی اثر گذار بوده و به داستان بخورد. شروع و آغاز بعد از عنوان داستان، مهمترین بخش آن، شروع داستان است. چگونه آغاز کنیم تا به هدف نهایی خود دست یابیم. در داستان کلاسیک توصیه می شود که شروع غافلگیرکننده و جذاب باشد و ار نویسنده بتواند خواننده را با خود همراه نموده و به عمق داستان بکشاند، شاهکار کرده است. این توصیه در داستان نو نیز کاربرد دارد. زیرا هدف همه نویسندگان از نوشتن داستان، جلب مخاطب می باشد و نویسنده بدون توجه به مسایل و عناصر مختلف به هر طریقی که به این هدف نایل آید، موفققیت زاید الوصفی به دست آورده است. هیچ قانون و قاعده ای نه برای شروع داستان که حتی برای داستان نوشتن نیز وجود ندارد، بلکه آنچه که مهم است این که نویسنده باید از تمام توان خود استفاده کرده و خواننده را چنان در گیر کلمات نماید که خواننده تا گردن در گل فرو رود اما خودش متوجه نشود! داستان نویس باید این هنر را از کارگردانان بزرگ سینما فرا بگیرد و با دیدن، خواندن و نوشتن خود این مهارت را به قدری تمرین کند تا خواننده بدون توجه به داستان بودن یک اثر در آن در گیر شده و در میان اشک و ماتم خود غرق گردد. یک بخش این اثرگذاری و بخش عمده تحقق آن به شروع داستان بستگی دارد. نویسنده باید ضربه آخر را همان اول وارد کرده و کار را تمام نماید. اینک برگردیم به شروع و آغاز آثار داستانی امین و ببینیم که ایشان در چه حد در این وادی هوشیارانه عمل کرده است: 1- خلقت آدم: حقارت زمين امکان داشت روزي به پايان برسد. آن زمانها که هنوز زماني بوجود نيامده بود و کسي وقت را به پشيزي نمي خريد شانس در خانهء زمين را زده بود. در آسمانها و در ميان عرش، در آن عوالم درست نمي دانم که کي! اما در کتب تاريخي همهء ماجرا را نقل کرده اند. ارزیابی: شروع این داستان چنگی به دل نمی زند. آدم کسل شده و خوابش می آید و اگر مجبور نباشد کششی برای خواندن ادامه آن نخواهد داشت. 2- من گمشده: جفت پاهایم را جمع کردم و سرم را بر روی آنها قرار دادم. به اندازه یک کاسه آش شکمم به پشتم نزدیک شده بود. شکمم با همهء شکم ها فرق دارد نه قاری می کند و نه قوری فقط هنگام گرسنگی باعث می شود که ذهنم خوب کار نکند. ارزیابی: شروع این داستان نشاندهنده یک نوع طنز زیرکانه است. خواننده اشتیاق خواهد یافت که بازهم به خواندن ادامه داده و وارد داستان شود. داستان بدون اضافه گویی، ساده و متین آغاز شده است و گویای این نکته است که اگر نویسنده بخواهد می تواند خوب شروع کند. 3- ليلي و مجنون: ليلي و مجنوني بود در شهر ما که براي ازدواج شان يک دنيا مشکل وجود داشت. پدر و مادر ليلي در فامیل دل خوشي از پدر و مادر مجنون نداشتند و به همين دليل از ازدواج آنها جلوگيري مي کردند. مجنون شهر ما اسمش مجنون نبود بلکه از عشق ليلي بود که دچار جنون شده بود. ارزیابی: این شروع، در واقع بیانگر همه ماجرا و حوادث و در واقع آخر داستان است و خواننده از این پاراگراف تجاوز نخواهد کرد. نباید نویسنده در سطر اول همه داستان را جلوی خواننده پهن کند. این مثل آن است که بر روی سفره ای دهها نوع غذا گذاشته شود و هر گرسنه ای با دیدن آنها به یکباره سیر خواهد شد. اما اگر غذا یک به یک و با مقدارکی طمانینه آورده شود، اشتهای افراد قربانی نخواهد شد. 4- بعد از « دی دی آر»: در چهار چوب يکي از همين خانه هاي تکراري که ما بارها و بارها از مقابل آن عبور کرده ايم اتفاق افتاد. يکي که مدت ها مي شد غذا نپخته بود از زنده گي خود ملول شده و در بلاتکليفي عجيبي به سر مي برد. از وقتي که خود را صاحب يک زنده گي جديد می دید همه چيز به نظرش ابلق مي رسيد. پريشان بود و مي خواست هر طوري که شده تشويش را از خود دور کند. ارزیابی: در این داستان، نویسنده بسیار خوب شروع کرده و خواننده را با خود مستقیما به درون داستان می کشاند. اما با این وجود، شروع اثر روند داستانی ندارد و مقدارکی خام و نپخته است. در انتخاب کلمات دقت نشده و به نظر می آید که نویسنده می خواهد حکایتی را بازگو نماید. در حالی که داستان، داستان است و افسانه، افسانه. 5- خرید کودکانه: مرد دوکاندار با وَلع خاصي سعي داشت پول هاي داخل دَخل خود را حساب کند. زود زود انگشت به لب می زد و پول می شمرد. باران دیشب باعث شده بود که راه رفتن مردم با روز هاي ديگر فرق کند. برخی با ناراحتی و برخی با شادی در حال تقليد از يکديگر بودند. راه رفتن بسیار مشکل شده بود. فرشی از گل و لای کوچه را در بر خود گرفته بود. ارزیابی: در این داستان بازهم شاهد یک شروع خوب و داستانی هستیم. نثر داستانی و شروع طوفانی، همراه با حوادث طبیعی باعث جذابیت اثر شده و خواننده را در انتظار و تعلیق گرفتار کرده و در بند می کشد. 6- خروسک پنجشیری: صاحب اش دستی به پَر و بالَ اش کشید و کمی قسمت آخر دُمش را در بین پنجه های دست خود فشُرد و بعد او را در میدانی رها کرد که گرداگرد آن را خُرد و کلا ن احاطه کرده بود. خروس که پای خود را به سنین پختگی گذاشته بود بدون توجه به دیگران و با هیچ گونه هراسی یک دور، دو دور، دور میدان چرخید بعد نزدیک صاحب خود ایستاد و کمی خود را جابجا کرد. ارزیابی: این داستان نیز شروع خوبی دارد و ما شمالی ها از خواندن آن، به یاد دوران بچگی مان یک گشتی در شمال می زنیم و تا برمی گردیم، داستان را هم به پایان رسانده ایم! 7- سوء ظن: بدبخت چهره اش زار می زد. دائم رنگ عوض می کرد گاهی سرخ گاهی زرد می شد. از دیشب تا به حال در تلاطم بود. می خواست اول زمینه سازی کند بعد حرف اش را بزند. در حرکات اش سرعتی محسوس دیده می شد. وقتی وارد خانه شد چشم هایش زیر فشار نعره می کشیدند. ارزیابی: در شروع این داستان یک نوع ابهام دیده می شود و اگر این کار عمدی باشد و نویسنده با آگاهی آن را انتخاب کرده باشد، قابل توجه و جالب خواهد بود. در کل شروع خوبی است و از تشبیه و توصیف به خوبی استفاده شده است. 8- جنون رقصیدن: از وقتیکه مادرم مُرد خانه خالی و خاموش شده بود. پدرم هر روز صبح زود بلند مي شد و خانه را جمع جور می کرد و چای صبح را آماده می ساخت. هميشه خدا هم پيشانی اش ترش بود و دائم هم عصبانی به نظر می رسید. اگر يکی از ما خطائی می کرد آنقدر لت می خورد که حتی خود پدر از نفس می افتاد. همه چیز بهم ریخته بود و هیچ نظمی در خانه وجود نداشت. ارزیابی: نویسنده در این داستان با یک توصیف بسیار قصد دارد، خواننده را وارد ماجرای داستان نماید و متاسفانه این توصیف آنقدر شور و حال و جذابیت ندارد، که خواننده حس همنوایی خود را با راوی نشان داده و با او همراه شود. ارزیابی کلی: تصور می کنم که نویسنده به طور کلی در شروع برخی از داستانها بسیار موفق، در برخی متوسط و در برخی نیز ضعیف عمل کرده است. اطمینان دارم اگر نویسنده بخواهد و تلاش کند می تواند آغاز و شروع داستانها را بسیار قوی و جذاب بنگارد، چنانکه در چند نمونه به خوبی درخشیده است. اما دلایل فراز و نشیب نویسنده در شروع این آثار شاید معلول عوامل زیر باشد: 1- جوان بودن و کم تجربگی نویسنده و یا جدی نگرفتن داستان. 2- جدی ندانستن آغاز و شروع داستان. 3- کم کاری و سهل انگاری. 4- عدم دقت در نگارش. 5- عدم بازنویسی مجدد. 6- عدم بازی با کلمات و وررفتن با آنها. 7- نقد نشدن داستانها و.... ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:55 توسط بلخی
|
|
||